ميم!
ميم!
اين دست های توست
که در شرايط مساوی سه چيز است
اول پرنده ای که نمی خواند
دوم پرنده ای که نمی خواند
سوم فکر کنم اسم کوچکی را
از پرده ی گيج نمی فهمم.
اما اين تويی ميم!
که دست های موريانه را
به آغوش کشيده ای
و کوچکی آنقدر که شلوارهای مخدر
نجاتت نمی دهند.
راه رفتن تو تا مقام ابرها
به انضمام
شمردن پله های تا ملکوت
چطور بگويم نظم اين شريطه را
به هم ريخته!
حالا که مجاب شدی
دنبال سطرهای درخشان نباش
فقط سربه هوا
به دست هايت نگاه کن
قول می دهم روزی شش بار
از تکليف تو روشن باشم
که اين روزها شديدا
به نام گذاری بادها مشغولم
و اين پرنده عجيب
حواسم را پرت می کند
که اولا!