به منتهای حیرت
نَه به باریكه ی جویباری / نه به تهاجم سیل رودخانه ای
دل به امواج ِ دریا سپرده ای كه چه !؟
آبِ آلوده ات تَه مانده ی نگاهِ كثیف ِ كیست ؟
سیاه بازی در نیاور كولی كه نیستی
باروت گریه ات كِی تمام می شود
اكنون به منتظران ِ متوحّشِ خود چه جوابی داری !؟
همه می دانند لذت نامشروع هرگز كامرانت نمی كند
بیا در همین جا به هنگام ثانیه ها چند دقیقه توقف كن !
تا شاید چهره ی بی معنی روزگارَت / یك شبه عوض بشود
خدا از اول به انتهای آبهای آبی اش رسیده بود
و تو به بند بندات آتش گرفته ای
- بیا این مرجان های مخملی ِ من نیست
كه خیلی نازك نارنجی اَند ...
دیگر طبقه بی طبقه
من همان دهقان نیمه متحیر چینی اَم
بیا مرا با «زردهای سرخ» خود
به منتهای حیرت ِ خود ببر!؟
□
به زبانِ خاكی خدا
امروز با اُمت اُمی شما
دیگر نمی توان نخل ِ آبرو خرید ...
گر چه رسولان ِ قدیم
به همه جای جهان سَر می كشند
امّا رنگِ خدا
تنها برای ما یك فیلم برگزیده است
جمعی به چشم و چراغِ دروغینِ خود
فعلا ً لنز ِ خارجی گذاشته اند
تا به موقع امكان / دماغ عمل كنند...
و شیاطین شهر چقدر ظاهر بین گشته اَند
اما آن چه كه لازم بود كمی ناشنیده گرفتیم
البته كه ستاره ها تیزهوشند
و زبان خاكی آسمان
در متنِ زمین آلوده ی خدا
هرگز شكوفه نمی دهد !؟
□
بی قافِ صد قله
با جانوارانی كه سالها در خودم سوختم
احتمال می رود كمی خستگی در كُنم ماههای درازی را
نه این که كسی یا چیزی تازه در من مرده باشد
قسم نمی خورم كه شك بكنی
من از درون شناور ِ شما ها می آیم
با ارز ِ شناوری كه :
پشت به پشتوانه ی خزانه ی ملت است
تا میدان فردوسی با رستم های زیادی چانه زده اَم
ولی هرگز به میدان اعدام كسی / گردن ننهاده ام
اینجا كسی دو سمتِ یقه اَم را تنگ می گیرد
و جاده ای ردّ پای مترسك هاش را ، در من گم می شوم!
و این دانه درشت های غیر اقتصادی ...
لابد دست نشانده ی ناقوس مَرگند
قابی پَت و پهن برای تمام ِ تصویر ها كنار بگذارید
دیری ست از قافِ قله خیلی پائین تر آمده ایم
میدانِ دیدمان البته كور ِ كور نیست
ولی وقتی كه ماهی ِ جاری دریاها شدیم
دریا به تور ِ نگاهش عبوس تر از همیشه بود!
اینجا دوغ و دروغ ناب كمی نه خیلی واقعّیت دارد
هرچند ساعت ِ در رفتنت به گمانم شنی ست رفیق !
و زمستانِ گذشته در كنار بخاری شب ها / یخ زده است!
سوزبان سوزن دوزی می كند لحافش را اینجا
و هزاران قطار چه بی راه از خطوطِ اصلی
منحرف می شوند
و زمین با گاوهای استاندارد اَش
روی شاخ ِ آسمان پروا بسته !
و من چشم به راهِ آن گیاهی هستم
كه سالها پیش در شور آب مزرعه سوخته است
و این كویر ِ تَرَك خورده
در انزوای لعنتِ خدا هنوز هم
تشنگی در می كند!؟
□
باز هم سپید رود راز می گوید!
آن خُرده چراغی كه نوادگان ِ زمین اَش را
به تاریكی بمیراند
نَه سپیده دَم ِ حیات اَش همیشگی ست
چونان نیم خدایی كه رعیت به بازی اَش گرفته باشند!...
البته راقمِ این سطور
هرگز برای نیم چه شاعر شدن / سَر ِ تمام ِ قول و قرار هاش كلاه نگذاشته
اما گاهی با یك قصه ی الكی خوش اَش
زیر چتر ِ حمایتی اِلهامَكی از خجالت آب می شود...
فعلا ً در پرسوناژ های روزمره اَش
چند كاراكتر ِ عوضی پرسه می زند ...
- خانه خراب به گمانم جای مناسبی كوتاه آمدی
مگر نمی خواستی بدین وسیله روسپی روزگارت را سه طلاقه كنی !؟
اینجا آنجاست كه هر كس و ناكسی
خاكِ نمناكِ تو را با خُلق و خوی سَگانه / بو می كشد
و زبان و بیانِ جوهر ِ قلمت را جراحی ...
- انگار كروكی این تصادف خیلی فانتزی ست
و خدا هم می خواست به بهانه ی چندین قصه اَش
یك عكس ِ دسته جمعی از كُل ِ كاینات بگیرد !
من همان روز به تاریك خانه ای خزیده بودم
اكنون هم بیرون از دایره ی دوربینِ صدها حضورم
و البته رونوشتِ برابر ِ اصلم
دیری ست ...
همه جای زمین / اشتباهی پخش می شود !؟