مراسم
رونمایی دفتر شعر "چای در غروب جمعه روی میز سرد شد" سروده احمدرضا
احمدی دهم خرداد در نشر ثالث در ساعت ١٧ با حضور خود احمدی، به
همراه همسر و دخترش شهره و ماهور احمدی، بابک احمدی، آیدین
آغداشلو، دکتر محمد حقوقی، حافظ موسوی، دکتر احمد پوری، دکتر
کیومرث منشی زاده، پگاه احمدی، یارتا یاران و جمعی دیگر از
دوستداران ادبیات و هنر برگزار شد. مجری
این برنامه آقای اسماعیل جنتی بود. آن چه در پی می آید متن سخنرانی ها و
شعر های ارائه شده در این نشست است.
هیئت تحریریه وازنا
□
جنتی: با عرض سلام و ادب
در پی سلسله نشست های نشر ثالث که هر از گاهی برای انتشار کتاب جدید برگزار می شود
این مراسم برای کتاب جدید احمدرضا احمدی برگزار شده است :
ناهار و شام مرا در همین بشقاب سنگی بریزید/ لطفا
ً من نه چاره دارم که بمیرم/ و نه امیدوارم که درخت انجیر در کوچه تنها مانده
انجیرش/ تا پایان تابستان برسد/ لطفا ً مرا صبح زود بیدار کنید/ که من صدای / این
پرنده را که صبح زود به پشت پنجره ام می آید بشنوم/ می خواهم از مرگ فاصله بگیرم/
نهار و شام مرا در همین بشقاب سنگی بریزید/ لطفا ً/ که مرگ فرصت نداشته باشد مرا
از خانه / از کنار تنها دخترم ماهور/ وشهره همسر مهربان و غمگین من برباید/ مرگ
یکبار که شهره و ماهور در خانه نبودند/ به سراغم آمد/ یک بعد از ظهر روزی تعطیل
بود/ اما مرگ که تعطیل نمی فهمد/ لطفا ً/ مرا با نام کوچکم احمدرضا صدا کنید/ چنان
چشمانم در آفتاب می درخشند/ که پیری و بیماری را/ برای لحظه ای فراموش می کنم/
درختان سرو کنار خانه ام / از بی آبی خشک شده اند/ لطفا ً مرا بیدار کنید/ که آنها
را آب دهم و کبوتران پیری را که بر شاخه های / پیر سرو خانه ساخته اند دانه دهم/ لطفا
ً مرا بیدار کنید/ شام و نهار مرا در همین بشقاب سنگی بریزید/ لطفا ً / کاش صدای
مرا می شنیدید حتی اگر در روز جمعه صدای / مرا می شنیدید/ من رازی بودم.
در ابتدا از استاد آغداشلو خواهش می کنم
تشریف بیاورند و برای ما از احمدی صحبت کنند.
آیدین آغداشلو: در مراسم بزرگداشت
یکی از دوستان نقاشم بودم. کسی که سخنران را معرفی می کرد گفت استاد فلانیه. من
گفتم لقب استادی هم مثل عصا و سمعک موقع پیری به آدم اعطا می شود پس خواهش می کنم لطفا
ً مرا از این بابت معذور بدارید و استاد معرفی نکنید.
من در رابطه با احمدرضا احمدی تا به حال
کوتاهی نکردم. ده مقاله نوشتم، در یک فیلم برایش بازی کردم و در سه جلسه هم در
مراسم بزرگداشت او سخنرانی کردم اما درباره ی او همه چیز کم است. احمدرضا شکر خدا
از شایسته ترین و تجلیل شده ترین شاعران نسل خود است. او در طول این سال ها هیچ دوران نزول و سکوت و
توقفی نداشته و همیشه یکسره کار کرده و کارش، شعر ناب و خالص است مثل ذکر گفتن می
ماند. در عین حال با سابقه ای که عرض کردم چیزی را ناگفته نگذاشتم. دوستی با او
شگفت انگیز است و همیشه حرف برای گفتن هست. این که برای نخستین بار کجا همدیگر را
دیدیم البته شاید برای این جمع جالب نباشد و به خودمان مربوط باشد. من از ١٣٤٠ با
او ادعای دوستی دارم در این ٤٥ سال شاهد کمال شعر او بودم و این برای من فوق
العاده اهمیت دارد این که او راه را رو به تعالی طی کرده و من جایی ندیدم که رسم
روزگار در کارش باب شده باشد و یا دنبال این باشد که لقب ملک الشعرایی را از
دیگران به زور یا با تملق یا با مماشات بگیرد که این نشان از شخصیت والا و به قوام
رسیده اوست. برای من این ها دلپذیر بوده من دو کتاب بالینی دارم یکی سعدی و دیگری
کتابی است از احمدرضا که او برای من فرستاده باشد ... و باید بگویم او چقدر شوخ است چه پدر نازنینی و چه همسر
خوبی! او همچنان در اکثر لحظاتش حتی وقتی از مرگ می گوید زبانش همچنان تلخ و گزنده
است. امیدوارم که زنده و پا برجا باشه کتاب های بیشتری چاپ بکنه، قهراش طولانی مدت
و همچنان با یکدیگر بمانیم.
جنتی: اگر شعر خاصی تأثیر
خاصی روی شما داشته چه یک شعر و چه چند شعر قدری راجع به آن حرف بزنید.
آغداشلو: حتی تصورش را هم
نداشتیم / که درختان گیلاس به این سرعت شکوفه دهند / و گیلاس ها در سبد روی میز
اتاق نهار خوری ما باشند / در زمستان / گیلاس ها را به مهمانان تعارف کردیم با
اکراه / برداشتند اما نخوردند در بشقاب های شان ماند / نمی خواستند عمر گیلاس ها
را باور کنند / ما دوباره گیلاس ها را بر شاخه ها آویختیم / شاخه گیلاس ها را پس
زدند دوباره / در زمستان شکوفه دادند / ما خیره به شکوفه های گیلاس شدیم / شاید
این پایان عمر ما بود.
جنتی: این نوع خاطره ها
را از آغداشلو شنیدن و از دیگر دوستان شنیدن با حضور احمدرضا احمدی حلاوت دیگری
دارد.
کولیان شفاف تر از ماه در خیابان به دنبال /
رؤیای مرده ی روستا در شهر پرسه می زدند / کسی نام آنان را نمی دانست / کولیان از
سرما باید به کجا پناه برند / آنان سالیان سال کنار تنورهای داغ عمر را / تلف کرده
بودند / عمری که از ابتدا خریدار نداشت / نه بی نیاز بودند نه حریص / گاهی از
شادمانی گل سرخی را بو کرده بودند / گاهی از عشق و آـش تنور برای یکدیگر / سخن
گفته بودند / به راستی چه شب های درازی در بیابان / داشتند / شب هایی که زمان آن
دو برابر شب های / ما در شهر بود / دیگر نیستی را صیقل می دادند / در باد می
ایستادند برگ های ریخته شده / از باد های پاییزی را شماره می کردند / همیشه در
چادر بودن سبب شده بود / که در ورودی و پنجره را در همه ی عکر / نه شناسند / نیستی
و هستی را در خیمه های خام دفن / می کردند / برای نان های سوخته افسوسی نداشتند /
به نان های سوخته احترام می گذاشتند / شب های کولیان ادامه روز نبود / پس در هوای
متغیر بیابان عاشق شدند / زاد و ولد کردند.
سپس از جناب دکتر حقوقی خواسته شد که بیایند
و در مورد احمدی صحبت کنند.
حقوقی: سال ٤١ بود در آن
وقت کتاب های روشنفکران در انشارات... چاپ می شد. جهانگیر منصور به من گفت کتاب
جدیدی آمده دیدی؟ گفتم نه و کتاب احمدرضا احمدی را گذاشت پیش من او نوشته بود:
من غمین و شب غمین و شب دراز و این را همین
طور تا پایین نوشته بود گفتم "این کتاب را شاملو دیده ؟" گفت "بله"
گفتم حتما ً عصبانی شده و کتاب را پرت کرده" گفت "بله". گفتم "اخوان
ثالث چطور؟" گفت "او هم خیلی بیشتر و اصلا ً حتی نخوانده است." گفتم
"فروغ چی؟" گفت "نه! فروغ
هنوز ندیده" من گفتم "اما نه او حتما ً دقت خواهد کرد تا بفهمد جریان
چیست." می شود گفت که این کتاب در
دهه ی ٣٠ را بست البته من فکر کردم این ها چه می گویند؟ کسروی ، ...،...
البته او در کتاب اول فقط خواسته بود اعلام
حضور کند. آدم های کنجکاو می خواستند ببیند که این آدم می خواهد چه کار کند؟ درآن
زمان آدمی به نام بیژن الهی بود که رقیب احمدی شده بود، البته این دو با دو نوع
فکر متفاوت بودند. احمدرضا عریان ِعریان بود به چیزی وابسته نبود ولی بقیه ی
شاعران می خواستند خودشان را به گذشته و اسطوره ها بچسبانند . در آن زمان بیژن
الهی با عده ای مثل پرویز اسلامپور، قلیچ خانی، بهرام اردبیلی کار می کرد و بعد خود را کنار کشید. این ها
البته آدم ها ی نرمالی نبودند و در عرض دو سال همه این ها گم شدند. در کافه فردوسی
قلهک جلساتی تشکیل می دادند و موج جدیدی راه انداخته بودند و سعی می کردند احمدرضا
را رسما ً در این ورطه بکشانند. رؤیایی هم رهبری شان می کرد که البته احمدرضا خودش
را کنار کشید. احمدرضا وقتی وارد هنر شد کافی بود جایی یا محفلی خودش را نشان دهد
و بقیه ولش نکنند. اگر به جلسه ای می رفت همه دوست داشتند جلسه ی بعدی بیاید. یک
بار از اصفهان آمده بودم به من گفت: "مقاله ی ٣٠٠٠ صفحه ای توتمام شد؟ آخر
مقاله ای راجع به شاملو نوشتی ٥٠ صفحه و حتما ً الان مشغول اخوانی که اون هم حتما
ً یک ١٠٠ صفحه ای هست. به من کی می رسی؟ لابد به من که برسی می شه ٢٠٠٠ صفحه!"
حتی فروغ وقتی از نیما تا بعد را تنظیم می کرد به احمدرضا که رسید می گفت احمدرضا
با همه فرق دارد به همین دلیل احمدرضا احمدی، بیژن الهی و نادر نادرپور را از آن
سری جدا تقسیم بندی کرد. وقتی کتاب روزنامه ی شیشه ای درآمد گفتند این همانی است
که کتاب طرح را نوشته. وقتی من هم داشتم کتاب می نوشتم چند شعر از او نوشتم. او واقعا
ً رها بود. اولین کسی بود که شعر فرامعنا گفت. آن چه مثلا ً فروغ یا شاملو از خود
می گوید احمدرضا از این حرف ها نمی گفت. عریان تر از این ها بود که این حرف ها را
بزند. در فصل های زمستانی من رفتم در همان وادی. احمدرضا مثلا ً اگر در کنار دریا
می نوشت با تخیل دریا را به خانه می آورد. شاملو وقتی می خواهد با زبان آرکائیک
حرف بزند دیگر در این وادی ها نیست. مثلا ً شعر بوریا را ببینید که به چه اعتباری
می گوید قصر را بوریای من فرش کرده است. به هر حال من اعتقاد دارم شعر فرامعنا که
در آن زمان به فکرم نمی رسید با احمدرضا شروع شده است و به اینجا رسیده و جای
پیشرفت هم دارد. البته نمی خواهم به مقولات شعری آن بپردازم. با آن که حال خوشی
نداشتم امروز آمدم. باید به احمدرضا با چشم دیگری نگاه کنیم. حتی لباس های شعر او
با لباس هایی که ما می پوشیم فرق دارد. ذهن عریان او کاملا ً متفاوت است. ما دائما
ً دنبال ساختار های زمانی هستیم، آن ها که الان دارند این کار را می کنند شعرشان
به اندازه ی احمدرضا نیست. اگر مثلا ً به کتاب طرح یک نگاهی بکنید به حرف من می
رسید. کاری که در اروپا شده. در زبان فارسی ما مثلا ً وقتی کسی مرده است شعر راجع
به او را به صورت صلیب می نویسند یا به صورت کبوتر و... تأثیر شعر به صورت بصری که
معمول شد و دیگران هم کار کردند. مثلا ً کسی می نویسد من از پله ها پایین آمدم به
قول مفتون امین پایین آمدن را نوشته بالا رفتن مانده. البته شاملو هم نوشتن پلکانی
دارد ولی احمدرضا بدون وسواس نوشتاری در این رابطه تمام آن چه که می خواهد به ما
القا کند و لذت ببریم در شعرهاش هست. اصولا ً احمدرضا نه برای ما بلکه برای تمامی
اهل قلم این مملکت قابل قبول است البته لزومی ندارد شعر فرامعنایی را معنی کرد.
حتی مولانا هم چنین شعرهایی دارد. مولانا در موقعیتی بوده که گاهی احمدرضا احمدی
هم در آن موقعیت چنین شعرهایی می نویسد و یا ممکن است شعر اساسن تمام نشود و بقیه آن
را بسپارد به من خواننده.
جنتی: از آقای حقوقی تشکر
می کنیم و باید دید بازتاب این سخنان برای جوانان چه دستاوردی دارد؟
زخم های دهان گشاده و مهربان مرا ستایش / می
کنند که در این باران تا انتهای خیابان تنها / رفتم / نیلوفر نبودم / اما ریشه ام
در آب بود / انار ها از تنم صد پاره می شد / حجم اتاق را پر می کرد / کسی را دیگر
در این اتاق به یاد نداشتم / از پنجره شهر را با هراس نگاه می کردم / ما در هجوم
ابرها و گل های نرگس / به اتاق هیچ شده بودیم / ساعت لحظه ای توقف کرد و از کار
ماند / تا ما دوباره خود را به یاد آوریم / در هراس بودیم که در زمان متوقف شویم /
و منجمد شویم / نور از پنجره بر ما تابید / ما را دوباره آفرید / در این آفرینش
مجدد / نه نام داشتیم نه حرفه داشتیم / فقط می دانستیم امروز جمعه است و / همه در
خواب هستند / بیا / همه ی نرگس های بی فصل گل می دهند / گل های کاغذی هم شکوفه می
دهند / بیا / این خوف روزانه ی مرا زخم بزن / شاید / از من بگریزد به شاخه های
درختان پناه برد / به دنبال یک چاقوی تیز و بران هستم که به تو بسپارم / که
نور جاری بر این اتاق را زخم بزنی / دیری
است / صداها از دور به من که می رسند مبدل به / خرگوشی سفید می شوند که مرا نوازش
/ می کند و خرگوش سفیدی اش بر من / ابر می شود و می بارد.
پگاه احمدی: خوشحالم که راجع به
شعرهای آقای احمدی صحبت می کنم. به این دلیل که ایشان با بقیه متفاوتند و خلاق و
منشاء اثر، بدین جهت با بقیه فرق دارند. این کتاب به نوعی با دو اثر قبلی: "عزیز
من" و "ساعت ده صبح بود" مجموعه ای را تشکیل می دهد که فصل جدیدی
را در کارهای ایشان باز می کند. من در این خصوص مطالبی نوشته ام که در روزنامه ی
اعتماد ملی چاپ شد اگر بپذیریم که از دهه ی ٦۰ به بعد شعر فارسی در حوزه های زبان
دچار تفاوت شده است. باید به فروغ، احمدرضا احمدی و یدالله رؤیایی اشاره شود که
سهم احمدی بیش از آن دوست ایشان از شاعران دهه ی ٤٠ و ٥٠ است که بر نسل های بعد
ازخود تأثیر غیر قابل انکاری داشته است. استفاده از ظرفیت های بیان و محاوره ترکیب
پاساژهای متفاوت، اسطوره زدایی، ترک کردن فضای شعر شهری و امکان بخشیدن به ساده
ترین حوادث برای به شعر رسیدن و... این ها از مهم ترین جریاناتی که احمدرضا احمدی
طرح کرده: در آفرینش مجدد نه نام داشتیم نه حرفه
در شعر... دو جریان داریم اول شعری که وابسته به تمهیدات زبانی است مثل شعر شاملو یا
شعر اخوان که می توان به اسطوره نسبت داد. دوم: شعری که خودش خود را تعریف می کند مثلا
ً فروغ فرخزاد، بیژن جلالی و احمدرضا
احمدی.
دسته ی اول تاریخ انقضاء دارند ولی دسته ی
دوم جز ضرورت وجودی خود به چیز بیرونی دیگری التزام ندارند. لحظه و کیفیت حضور آن
ها را به وجود می آورد. این ها شعرهایی ناب تر و حقیقی ترند. در این نوع شعر ساده
گی و بی تکلفی مَفری برای رهایی می جوید که شعرهای احمدی نمونه ای شاخص از نوع دوم
است شعر احمدی به ویژه در دو دهه اخیر شعری فارغ از تزاحم پیرامون بوده است.
همواره همان قدر آسان یاب که دیریاب. همان طور که بسامد بالای یک دایره ی واژگانی
را بارها با لذت خاطر تنها از او پذیرفته ایم:
به کنار خانه می برمت/ می بوسمت
مهمان ناگزیر خانه را ترک گفت/ چای سرد شد
شاید شکل دهنده ی نوعی حافظه ی تاریخی اند که
با تمام عناصر شعری او تلفیق شده اند احمدی دیرزمانی است که به ضرورت ها و ایجاب
ها نمی اندیشد: ده صبح بود یا در ١٣٥۰ من درست سی و یک ساله بودم . این ها اجزای
حقیقی و بی واهمه ای از شعر اوست. در آثار بعدی من شخصی در تخاطب با من جمعی قرار
می گیرد که حافظه ی شخصی را با حافظه ی جمعی را به اشتراک می گذارد: جهانی گسترده
داشتم / خانه ای از کاغذ/ نانی که در آفتاب معنی خوشبختی می داد. ساعت ده صبح. ص ٨۶.
در دوران سرایش مجموعه های او پس از مجموعه ی
یومیه از کتاب "هزار پله به دریا مانده" است. با نوعی نگرش دیگر مواجهه
هستیم که عکس هایی نو به نو را معرفی می کند. در سال ٨٤ عزیز من و در سال ٨٥
"ده صبح بود" را به چاپ می رساند. در خیلی شعرها احساس غُبن نسبت به
گذشته حس می شود: بیایید، بیایید/ تمنا دارم بیایید/ صدای پاییز را بشنویم/ نه
دیگر پاییز تکرار می شود و نه دیگر ما تکرار می شویم.
جنتی: از خانم احمدی تشکر
می کنیم.
از جا برخاستم/ در اتاق قدم زدم/ خوشحال
باشم/ که نباید عمرم و روزهای جمعه را / که سردم بود به کسی توضیح دهم/شاید تو اگر
پرسیده بودی به تو جواب می دادم/در همین اتاق زیستن را ادامه می دهم /اگر در دریا
هم غرق شوم کسی مرا نمی شناسد /همه این حرفها را که به همسایه گفتم /فقط ابلهانه نگاهم کرد و رفت/ و به من نان و ماهی
داد/ سیر بودم و بی حوصله /نان و ماهی را
پس دادم/
حافظ موسوی: با ابراز خوشنودی از چاپ کتاب جدید آقای احمدی، باید بگویم در تاریخ هفتاد و
هشتاد ساله شعر نو فارسی می شود چند شاعر به نام نام برد مثل اسماعیل شاهرودی که
علی رغم مهم و بزرگ بودن نسل جوان او را شاید نشناسند. چند شاعر هستند که البته
اشتراک دارند با هم، مثل نیما که شعر امروز ما ادامه ی نیماست. شاملو البته از
زاویه ی دیگر. یکی از این نام ها احمدرضا احمدی است. به ویژه از دهه ی ٦٠ به بعد
که شاید تأثیر او تأثیر بسیار آشکاری باشد. این که چه رمز و رازی است برمی گردد به
این که احمدی اولین و پی گیر ترین شاعر شعر منثور ماست. منتقدین نامدار ما در این
مسئله که اولین بار نزدیک ترین شعر را به نثر نیما آغاز کرد دچار ابهام اند. دکتر
براهنی جایی اشاره می کند که هرجایی نیما می خواهد شعر بگوید از حالت طبیعی زبان
خارج می شود، پس چرا می گوید می خواهم شعر را به طبیعت نثر نزدیک کنم؟ از سویی می
شود تناقض را در خود نیما مشاهده کرد؛ او از یک سو می گوید همه هدفم نزدیک کردن
شعر به نثر بود و از سوی دیگر همه ی توجهش به اوزان خودش است. نیما وقتی می گوید
طبیعت زبان، طبیعت نثر به چیز دیگری می اندیشد و این البته با حرف براهنی تفاوت
دارد که می گوید شعر فارسی باید به نثر نزدیک شود نزدیک شدن به کارکرد است. در واقع،
نقد نیما در تفکر نیما اگر عبارت از این کارکرد باشد می توان جواب براهنی را داد و
نیما دچار تناقض نشده. مثلا ً وقتی می گوید مانده از شب های دورادور/ برمسیر خامش
جنگل... اینجا ضرورت های وزن دارد اما در همین جا به آن چه از نثر نظر دارد به
طبیعت نثر نزدیک شده. حالا باید ببینیم احمدرضا احمدی کجای این مسئله قرار می
گیرد یا مثلا ً هوشنگ ایرانی یا شیبانی یا
شاملو. در مورد هوشنگ ایرانی نزدیکی هایی به نثر در کارش وجود دارد. اما تعریف
نیما از شعر و طبیعت زبان را بخواهیم بسنجیم
نادیده گرفته شده. نیما می گوید برای دیدن زبان وصفی لازم است وصف که می
کنی به روایت برسی. آن چه در شعر هوشنگ ایرانی اتفاق افتاده به درک نیما از نثر
نزدیک نیست. پله ی بعدی شاملو است، شاملو معتقد است که چه لزومی به افاعیل عروضی
است که البته نیما نمی پذیر. البته این بخش از پیشنهاد شاملو راهگشاست. البته شاملو
با همه تعریف نیما از نثر یا طبیعت زبان آشنا نیست، بسیاری از نظرات نیما را
بسیاری از شاگردان بی واسطه ی او نتوانستند درک کنند. شاملو خواست شعرش را از
اتهام نثر برهاند و چیزهای دیگری را وارد کرد. پس ذهن شاملو بدهکار چیزی است که
قرار است به جای بماند و سمت چیزی رود که نیما می گوید. ما خواهیم دید که از جنبه
هایObjective شعر شاملو تهی
است. احمدرضا احمدی به عنوان یک شاعر سوررئالیست این جنبه ها را از کارهایش تفکیک
می کند. احمدرضا شاگرد خلف نیماست چون زبانش توصیفی است و این زبان به او این
امکان را می دهد که به پیشنهاد نیما برسد. آن چه به عنوان میراث احمدرضا در شعر
آیندگان خواهد آمد این است که او میل تقلید را در هر شاعری برمی انگیزد، ظرفیت های
زبانی اش و عناصر فوق العاده تخیلش. ادامه یافتگی نیما در دهه ی ۶۰ ضروری شد و آن
چه از احمدرضا به جا می ماند این قابلیت را دارد. باید مناسبات پیچیده بازتاب می
دادیم که احمدرضا شعرش این ویژگی را دارد و جوابگوی نیاز شعر فارسی در دهه ۶۰ به
بعد است و کار کمی نیست هر منتقد منصفی است این را خواهد گفت و حرف من نیست. چیز
دیگر این است که احمدرضا به علت چنین رویکردی یک گستره ی وسیع عین نیما روبرویش
دارد که یک پنجره ی وسیع رو به جهان است، شاید احمدی در دنیاهایی که ساخته محدودتر
و کوچکتر باشد اما در هر کدام از کارها دنیای جدیدی پیش روی ما می سازد. او از
چیزهای پیش پا افتاده و دم دست چیزهایی می سازد که در دنیای حقیقی وجود ندارد. در
دهه ی ٦٠ و ٧٠ به نظر می رسید در شعر فارسی یک تکه یخ جایی گیر کرده که احمدی باز
کرد. به شعر ما این امکان را داد که در آن واحد بتواند درباره ی هر چیزی حرف بزند
و آن حرف شعر باشد.
جنتی: از آقای موسوی تشکر می کنم و امیدوارم در مقاله ای جایی نظرات ایشان را بخوانیم.
آسمان بر تیره بختی ما
سایه گسترده/ پرندگان از خانه ی ما ناشتا رفتند/ چه شوقی داشتیم که پرندگان را آب
و دانه دهیم/ سبدهای ما پر می شدند/ و دیگر جای سیب و چیزهای دیگر را نداشتیم/ از
صدای کلاغان پشیمان شدم/ در هوا رهایش کردم/ رفت/ پرواز کرد دوباره بازگشت/ تشنه
بود در کنار من/ تا پایان عمر ماند.
بابک احمدی: در کتابی که برای ماهور نوشته بود در سطرهای شگرف از مادرش می خواست که برایش
مداد رنگی بخرد. در باران خفته بودی که باران تنها نماند. چهار سال دیگر در کتاب
دیگرش با رفیقم بهزاد حرف می زدم گوشه حیاط مدرسه ی هدف گریخته از آزمایشگاه شیمی
کتاب را نشانش دادم. هیچ کس از رازهای داخل کتاب با خبر نشد. فقط بعضی ها با آن
آشنا شدند. بهزاد الکی می گفت هر کجا در این کتاب شنیدی پاییز بدان که یعنی
انقلاب. اما واژه ها خودِ خود زندگی بودند. فروغ گفته بود: "احمدرضا جان وزن
را به توان هزار فراموش نکن." اما او نتوانست و یادش رفته بود. وزن از جای دیگری در شعرش حضور داشت. او وزن را
فراموش کرد اما مردم زنده از جای دیگری جور دیگری به شعرهای او وارد شدند. این است
که وقتی از عکسی می فهمید که چندان وقت نیست تا گلی را دلداری دهد راست می گفت.
اگر از "آیدا در آینه" و "تولدی دیگر" بگذریم. "دل ما و جهان"،
"دلتنگی ها"، و "وقت خوب مصائب" هستند. "دل ما و جهان"
جلالی معنایی وسیع تر داشت. از آن طرف "دلتنگی ها"ی رؤیایی خیلی پیچیده
تر از "وقت خوب مصائب" بودند. در "وقت خوب مصائب" هیچ چیز به
جز خود احمدرضا حاظر نبود. کارش برای بچه ها بود و حرفی که داشت فقط آنها می
فهمیدند: در شعرها کسی از خواب بیدار نمی شود/ کسی صبح بخشنده را جستجو نمی کند/
زمان ما را خسته می کرد/ ما دیگر باروری را فراموش می کردیم...
به گفته ی نیچه زندگی
را همانگونه باید ترک کرد که اودسئوس از زندگی جدا می شد. شاعر این گونه روایت می
کند. در پی عمر رفته نیست، رفته گان همه دوستش دارند.
جنتی: سپاسگزار از آقای بابک احمدی.
قصدم خداحافظی با تو با
گندم با لباس های اتوشده نیست/ هنوز که چای را دم می کنم سپیده آغاز می شود/ در
آینه چهره ام را می بینم / زشتی و ناکامی در کلام عابرانی ست/ که از پشت پنجره ی
من می گذرند/ برای دخترم چای را در استکان ریختم / نگاه کرد ....
احمدرضا احمدی: زیاد نگاهم نکنید ذوب می شم! امروز بعد از شش ماه چشم ها پرنورشد که خبرش را
به آیدین دادم از اسماعیل جنتی تشکر می کنم و از آیدین آغداشلو که با دوستیم رنجش
دادم و از پگاه احمدی، حافظ موسوی و بابک احمدی عزیز. از آقای جعفری و نیز از آقای
جنتی به خاطرغلط گیری کتاب. به این دلیل که من خرافاتی ام باید بگویم مثل همیشه
وقتی کتابم چاپ می شد در بیمارستان بودم. نمی دونم علتش چیه ولی همیشه این اتفاق
می افته. به دلیل بیماری قلبی ام نمی شد بیهوشم کنند و دکتر مرا فریب داد که
بیهوشی موضعی می کنیم این کار رو نکرد و من سه ساعت زیر عمل از درد نعره می کشیدم.
دکتر می گفت: "آقای احمدی شما که یک فرد باسواد و ادیب هستید چرا نعره می کشید؟"
گفتم: "اگر با چوب تو سر دهخدا هم بزنید عربده می کشه کار دیگه ای نمی کنه."
در نهایت باید از همه ی عزیزان تشکر کنم به جان ماهور آنقدر لایق نیستم. (انگار
پایان همه ی ما این است که از هم تشکر کنیم!). شعری را که به مسعود کیمیایی تقدیم
کردم – که متأسفانه خودش نیومد - و خیلی دوستش دارم براتون می خونم:
بر این رنگارنگی گل های پامچال بیافزایی / من
شهادت می دهم که گیسوان تو در باد آشفته بود / خروسان سحر خیز / آشفته و بال
گسترده / پنجره های ما را با آواز کال نابود می کنند / جویبار هایی که از ملافه
های ما عبور می کنند / در یک فنجان چای خانه می گیرند / کجاست / دست های تو که در
مهمان خانه ای نمور و بی آسانسور / در پاریس گم شد / کاش بودی و می دیدی / که
چگونه گل های پامچال در دستان پیر من / یخ می بندند / جهانی گسترده داشتم: / خانه
ای از کاغذ / قایقی از کاغذی الوان / نانی که در آفتاب معنی خوشبختی می داد /
ناگهان: / ابرها آمدند – باران سیل آسا آمد / در ِ سالن مهمان خانه ای در پایتخت
گشوده شد / چشمان در قاب در بودند / بر تن الوان که در زیر چشمانی گم شد / پاییز
مسافر بود / من تا آسمان را نگاه کردم / تا ساعتم را کوک کردم / من تا گل های
پیرهن را از رویا و روز و شب / رها کردم / رفت / دیگر / نه به باران ایمان داشتم /
نه سیبی در بشقاب بود / و نه تکه ای از آسمان آبی را در میان / ملافه های سفید جای
می دادم / پاییز رفت / با پاییز رفته بود / پاییز های دیگر آمدند / مرا پیر کردند
و رفتند / بر تنم زخم پاییز دهان می گشود / صدای برگ های را با صدای قلبم / گاهی
اشتباه می گرفتم / دیگر در پیرهن و شب گم می شدم / هر کس مرا صدا می کرد / به
بیرون از پاییز دعوتش می کردم / بیرون از باد بود / نقشی از پیرهن بود که در باد
پاییز / با صاحبش گم شد / سنگ ها در پاییز از صدای پای من / شکسته می شدند و عتیقه
می شدند / اما چه سود: / پیرهن الوان لختی در پاییز به درختان / سرو شیراز ماند /
و سپس با درختان سرو در زمان که دهان / گشوده بود نیست شد / چه کسی شهادت می دهد /
که من دوستش داشتم / و کبوتران می توانستند بی دغدغه و بی / دانه در دستانش پناه
بگیرند / کسی باور نمی کند لبخندش می توانست / پلی باشد که جمعه را به همه ی
روزهای / هفته پیوند بزند / از این جمعه به آن شنبه / همه ی هفته از شنبه تا جمعه
/ از بوته ی اطلسی / از چشمان تو / لبریز می شوم / زمین جمعه چون همیشه نمناک و
تابناک / است / در زمین جمعه دو و سه بوته ی اطلسی / که از مادرم به یادگار مانده
است / می کارم / بوته ها تا غروب جمعه باید گل دهند / و در صبح شنبه پژمرده شوند /
یاد پاییز / یاد پیراهنی الوان که با صاحبش / در پاییز گم شد / بر دیوار های اتاق
می دود / در پتییز آخر بود که این یاد از دیوار اتاق / پوسته شد و بر بسترم ریخت /
بر ملافه های سفید الوان شدند / رنگ پیرهنی را یافتند که یک روز صبح / در پاییز گم
شد .