دیروز مصادف با پانزدهم دی ماه هزار و سیصد و هشتاد و پنج ، در آرامگاه ظهیرالدوله واقع در خیابان دربند ، هفتاد و دومین سالروز میلاد فروغ فرخزاد برگزار شد. مطلبی که در پی می آید ، شرحی ست کوتاه و غم آور از بی دولتی فرهنگی که اینگونه بزرگترین چهره های خود را فرایاد می آورد و به پیشواز فروغی می رود که به قول رؤیایی " تداوم حیثیت آدمی" ست.
در غروب پانزدهمین روز از فصلی سرد، آرامگاه ابدی فروغ میزبان دوستدارانش بود تا شاید یادی باشد از او!
از شهر به این بزرگی شاید صد نفر هم نبودند که آمده بودند! یاد ِ چند سال پیش افتادم که با چند تا از دوستان یک روز بر سر مزار فروغ آمدیم، شعر خواندیم، عکس گرفتیم و یادی از فروغ کردیم و رفتیم! امروز انگار فقط تعدادمان از آن روز بیشتر بود! فقط همین! واقعا بزرگداشت فروغ این پریشادخت شعر ایران بود؟همه چیز ساده بود! بیش از اندازه! هیچ سخنرانی نبود! هر کس هر چه داشت یا هر چه بلد بود میخواند البته بدون میکروفن. بدون هیچ امکاناتی! نه سازماندهی! نه تبلیغاتی و حمایت کنندهای از مراسمی اینچنینی! دلم گرفت!
آه ، فروغ چرا چنین مهجور باید باشی؟ اگر ستاره ی سینما بودی یا خواننده آیا باز هم چنین غریب می بودی؟ انگار در عالم هنر هم تبعیض وجود دارد! واقعا ً این چنین باید باشد یادواره ی فروغ؟ چرا مشتاقان فروغ که می دانم خیلی بیشتر از اینها بودند نیامده بودند! کجا بودند بانیان و متولیان فرهنگی ما که دم از پاسداری از ادب و هنر میزنند؟ چرا هیچ چهره ی شاخص ادبی ای نیامد تا سخن بگوید؟ چرا هیچ کس نیامد تا نگاهی دوباره به شعر فروغ بیندازد؟ مگر ما چند تا شاعر داریم مثل فروغ که هنوز هم که هنوزه سایه اش روی سر شاعرهای جدید سنگینی میکند؟ واقعا ً نمیدانم چه بگویم فقط غمگین شدم!
هوا داشت تاریک میشد، مراسم تمام شد. هر کس رفت تا در میان این شهر شلوغ خاکستری گم شود. دیگر باره فروغ ماند و سکوت سرد زمستانی و ناتوانی این دستهای سیمانی.
من فکر میکنم که تمام ستاره ها
به آسمان گمشده ای کوچ کرده اند
و شهر، شهر چه ساکت بود
من در سراسر طول مسیر خود
جز با گروهی از مجسمه های پریده رنگ
و چند رفتگر
که بوی خاکروبه و توتون میدادند
و گشتیان خسته خواب آلود رو به رو نشدم
افسوس
من مرده ام
و شب هنوز هم
گویی ادامه همان شب بیهودهست
نویسنده: سرور جوان
عکاس: مهرسان جوان




