به خانه برگرد
تمام نوشتههایام را به دیوارها کوبیدهام
گلی که آب آورده داخل لیوان گذاشتهام
وقتاش رسیده با حراج کتابهای آسمانی
برای کودکیات که
همیشه از جنگ با چشمهای شیمیایی برمیگردد
کپسول اکسیژن بگیرم
مثل باد
با دستهای از دست دادهاش
لب را با لب میکشد
روسریهای آشفته را با دست سربازهای لب مرز
و کبوتری که همیشه غروب بی نامه برمیگردد
هرچه زودتر برگرد
لیوان یک گوشه نشسته
و از تشنگی ناخنهایاش را میجود
تا گل با خیال راحت حافظهاش را از آب بگیرد
میترسم دیوارها هوش بیایند
و همه چیز را بگویند
مثلا ً که این نوشته بودند
چشمهای تو را به خانه دعوت کردند
که این نوشتهها بودند
چشمهای تو را شیمیایی کردند
& nbsp;
و این نوشتهها بودند
به چشمهایات چشم گفتند.
محمد شهبازی پویا
shahbazi.pooya@yahoo.com