محوریت جنگ و مرگ در مجموعهی «من گرگ خیالبافی هستم»
نویسنده: لیلا كردبچه (كارشناس ارشد زبان و ادبیات فارسی)
□
مجموعهی « من گرگ خیالبافی هستم» كه زمستان ١٣٨٦ به چاپ رسید، سروده ی الیاس علوی، شاعر جوانیست كه با نگاهی معترض و لحنی تلخ و گزنده جهان را به انتقاد گرفته است.
الیاس علوی شاعریست با جهانبینی و اندیشهای جنگزده، با احساسات و عواطفی آسیب دیده، و نگاهی بدبینانه به هستی، و مجموعهی « من گرگ خیالبافی هستم» كه نخستین مجموعهی شعر اوست فضایی اعتراضآمیز و محتوا و درونمایهای تلخ و گزنده دارد. شاعر با یأسها و ناامیدیهایاش دست به گریبان است و هیچ راه خلاصی از آن ها نمییابد.
عنصر جنگ در شعر الیاس علوی نمود چشمگیری دارد و میتوان آن را منشأ اندیشه و جهانبینی ویژهای دانست كه بر این مجموعه سایه افكنده. جنگ تمامیت این اثر را تحت سیطرهی خود قرار داده و هنگامیكه شاعر از ناامیدیها، یأسها، و پایان زودهنگام زندگی میگوید نمیتوان آن را از تأثیرات جنگ بر ذهن شاعر ندانست:
شعر من / تو نیز دلتنگی/ و سرما همهی ما را خواهد كشت (ص ١٢)
من تمام شدهام / در ده سالگی تمام شدهام / و این قصه باید تا سی و چند سال دیگر طول بكشد / . . . / و انسان / پرندهی نا گزیریست / كه باید چهل و هفت سال زندگی كند (ص ٤١)
و هنگامیكه از دردهایاش میگوید، این دردها به طور بارزی ناشی از جنگاند:
عرقات را پاك كن / مردان زابلی برای دخترت طلا میخرند (ص ٢٤)
اثرات مخرب جنگ، كه مهمترین ِ آن ها مرگ است در شكلگیری جهانبینی و ذهنیت شاعر بسیار مؤثر بوده، تا آنجا كه به دلیل مواجهه با جنگها و درگیریهای پیاپی و كشتار و مرگ و میر انسانهای بیگناه، به رفتاری دیگرگونه با مرگ دست یافته و به او اجازه داده آزادانه در میان شعرهایاش قدم بزند.
شاعر مرگ را بسیار نزدیك به خود حس كرده و با او زندگی میكند:
روزهای بسیاریست دراز كشیدهام در این اتاق / و موریانهها را تماشا میكنم / كه بر اندام جوانام قدم میزنند / موشی در سرم خانه كرده / و مغزم را میخورد ( ص ٣٦)
و گاهی مرگ را در دو قدمی خود میبیند:
محمد / مرگ به سراغمان آمده / و پروانههایات زنگ زدهاند / بالهاشان فلج شده / و پروانهای كه بالهایاش مرده باشد / هیچكس نخواهد خرید / . . . / محمد / مرگ به سراغ مان آمده / و تو این را نمیفهمی ( ص ٤٤ - ٤٢)
در مجموعهی « من گرگ خیالبافی هستم» مرگ عنصریست كه در كنار دیگر عناصر كلیدی مجموعه چون؛ جنگ، آوارگی، ناامیدی، و اعتراض به ماهیتِ جهان، نقشی مهم بازی كرده و سهم بهسزایی در شكلگیری جهانبینی شاعر بازی میكند. حضور عنصر مرگ در این مجموعه چنان پُررنگ است كه حتی میتوان گفت مهمترین شعرهای مجموعه نظیر «مردههای بی بركت»، «شعری متولد نخواهد شد» و «حشرات را شكنجه نكنید» بر مبنای آن سروده شدهاند و در آنها مرگ، نیستی، و ناامیدی موج میزند:
من پوك شدهام / و جریان خون به مغزم نمیرسد (ص ٦٦)
خوش به حال مادربزرگ كه مرده است / خوش به حال پدر / كه به زودی خواهد مرد / و جسدش خواهد پوسید (ص ٦٩)
تصور اینكه زیبایات عاشق خواهد شد / درست در لحظهای كه مورچههای سرباز / چشمهایات را برای ملكه میبرند (ص ١٣)
شاعر مرگ را به عنوان واقعیتی هرچند تلخ پذیرفته و شاید به این باور رسیده «كه اگر مرگ نبود، زندگی در پی چیزی میگشت». او مرگ را جزء لاینفك زندگی میداند و با او رفتاری بسیار معمولی دارد:
تو میمیری / و روی صورت من خاك میریزند (ص ٨٠)
«طبلها را بزنید / شیپورها را بیدار كنید / تابوت بزرگی میآید» / مورچهی سرباز فریاد میزد (ص ٧٥)
مرگ چنان بر ذهنیت شاعر سایه انداخته كه حتی در برخی از عاشقانههایاش نیز راه یافته است، عاشقانههایی كه شاعر در آنها كمتر به حضور واقعیات تلخ زندگی مجال داده و بیشتر به خیالپردازیهای عاشقانه و شاعرانهاش پرداخته:
از بهار تقویم میماند / از من / استخوانهایی كه تو را دوست داشتند (ص ٤٥)
الیاس علوی در این مجموعه شاعری معترض است، دنیا را به نقد نشسته و با دیدی انتقادی به پیرامون خود مینگرد. او دنیا را نه تنها نیمهی خالی یك لیوان؛ كه لیوان خالی بزرگ و شكستهای میبیند. شعرهای او در فضایی اعتراضآمیز به سر میبرند، اعتراضی كه نه تنها در محتوا و درونمایه، بلكه در پیكره و نحو و زبان شعرها نیز موج میزند.
صدای شاعر در این مجموعه صدای انسانی خسته و شكسته است كه تسلیم شرایط و وضعیت موجود شده، ولی در عین حال زبان به اعتراض گشوده و شكوه میكند، و خوب میداند این اعتراض هیچگاه به مرحلهی مبارزه یا حتی مقاومت و تلاشی برای تغییر وضعیت نمیرسد.
شاعر با لحنی معترض تمام بدبختیها، سختیها، ناكامیها و ناامیدیهایاش را از جنگ میداند، آنجا كه میگوید:
هر روز صبح / پوتین میپوشم / تفنگ كوچك برادرم را برمیدارم/ و به كوچه میروم/ (فراموش كردم بگویم یك ذره ساختهام از قوطی روغن نباتی / هی بدك نیست) / در راه بچهها را میبینم / دست در شانهی یكدیگر به مدرسه میروند / - «به خانه بر گردید، جنگ است، جنگ» / ولی آنها هیچ به حرفام نمیكنند/ و میخندند/ بازار آن طرف است/ با احتیاط جلو میروم / اما همیشه در میانهی خیابان شهید میشوم (ص ٨٦)
در چایام خون میبینم / در غذایام، دست بریدهی كودكیست / بالا میآورم / درد و دود و غم را / استخوانهای سوخته / گلولههای شلیك شده / گلولههای شلیك نشده (صص ۸٥).
همینطور است شعر «تانكها»، «مردههای بی بركت» و «كاكاعباس» كه ساختار عریان استعمار را با لحنی محاورهای و گزنده روایت میكند.
دردهای شاعر دراین مجموعه همه ناشی از جنگاند، مانند درد بیسرزمینی:
شعر من/ تو نیز آوارهای / روزی در فلوجه دود میشوی / روزی در پاریس به زندان میافتی (ص ١١)
گاهی برای زنده ماندن باید لبخند زد / شعار داد / شعر گفت / و از مأموران ادارهی مهاجرت ترسید (ص ٢٧)
و نیز دیدگاه تلخ و اعتراضآمیز او به جهان مصیبتدیده و جنگزده:
ما میمیریم / تا عكاس «تایمز» جایزه بگیرد (ص ١٨)
ای گنجشك آخرین شاخه / به دوردستها نگاه كن / آیا هنوز كودكی میخندد؟ (ص ٢٩)
در افغانستان پرندهها از ارتفاعی عمیق پرواز میكنند / مینها بچهها را دوست دارند / بچهها مینها را دوست دارند (ص ٤٩)
اما در كنار تمام این سر خوردگیها، رنجها و مصیبتها، امید گاهی به خانهی شاعر سر میزند: زمستان نزدیك است / ما به خانه بر میگردیم / با بارهایی از ابریشم و طلا (ص ٢٢)
امید گاهی به خانهی ما میآید / به خندهاش بیدار میشویم / دورش مینشینیم و چای سبز مینوشیم / امید دستان لطیفاش را روی سرمان میكشد / و دلداری میدهد / به خاطر مرگ پدر / سل مادر / سرمای بیرون دریچه . . . (ص ٥٠)
عاشقانههای كتاب « من گرگ خیالبافی هستم» اما، دنیای دیگریست، محدودهایست كه دست جنگ كمتر به پیرامون آن رسیده و مانند دیگر مناطق ذهنی شاعر جنگزده و آسیبدیده نیست. تأثیر فضای حزنآلود و یأسآور جنگ را بر عاشقانههای این مجموعه گرچه نمیتوان نادیده گرفت، ولی باید توجه داشت كه این تأثیر نسبت به دیگر اشعار او كمرنگتر است.
عاشقانههای این مجموعه، واگویههای تغزلی حسرتباریاند كه با عبور از خشم فروخوردهی شاعر، با نگاهی ظریف و زبانی لطیف بیان میشوند. شعرهایی كه گاهی به عاشقانههای اسطورهای پهلو زده و گاه به مشخصههای عشق امروزی اشاره میكند.
شاعر درعاشقانههایاش واقعیات تلخ زندگی روزمره را رها كرده و عنان اختیار را به دست خیال میدهد. الیاس علوی در عاشقانههایاش خیالباف است، لحن جدی و انتقادی را كه به جهان دارد كنار میگذارد و به عشقبازیهای خیالی، معشوقههای خیالی، و وصالهای خیالیاش میپردازد، گرچه این عشقبازیها و وصالهای خیالی نیز، خود تداوم همان اندیشهی یأسآور و ناامیدی وسیعیست كه از تبعات جنگ به شمار میرود:
یار روبهرویم نشسته و لبخند میزند / باید برید آن لبها را / و میان بشقاب گذاشت / كامام شیرین شده / و شیرینی از گوشهی دهانام به پائین میریزد / یار روبهرویم نشسته و میگوید: / به چه فكر میكنی دوست خیالباف من؟ (ص ٥٥)
پرندهی بكر من / - با هزار گنج پیدا و پنهان -/ روزی سرزمینهای ناشناختهات را كشف خواهم كرد / در درههای عمیقات خواهم تاخت / بر كوههای بلندت بر خواهم شد / و پیش از آنكه دزدان مفلوك بیایند / همه چیزت را به یغما خواهم برد / به تو رسیدن! / در قشلاق موهایت آرمیدن! / من گرگ خیالبافی هستم / و تو / پرندهای كه همیشه بكر خواهد ماند (٧٨ - ٧٧)