(از الفبا تا تاریخ)
نشانی کشتی های غرق شده
را تنها تو باید بدانی
و زبان ابرهای افسرده را من ...
آکاردئونها مینوازند
شلوغی این قهوهخانه را
ملاحان خسته
دل به دریا میزنند
برای اکتشاف قارهای که
سالها با بومیاناش آواز خوانده
خوابیده
پایکوبی کرده
و پرچمی به دست نگرفته !.. از این دست
...( بی گمان نشانی کشتیهای غرق شده را تو میدانی)
صلحنامهها را یکراست به موزه میبرند
جنگنامهها را به میدان...
بینالنهرین با دهان بازخوابیده است
و چاههای نفت در جمجمهی من میسوزد
نفتکشها هنوز اشتها دارند
و ما سالها در قارهی اتم میچرخیدیم
به دنبال معادلات کشف نشدهی زندگی
(جای تو خالیست با تفنگی که مردگان در لولهاش سرفه میکنند)
جهان دارد کوچکتر از آن میشود
که این پیرزن بتواند سوزناش را نخ کند
کوچکتر
کوچکتر
طوری که
جهان انگشتاش را به سوی ما گرفته
و ناممان را همه زیر لب میخواند
ولی ما به آفتاب خمار بعدازظهر فکر میکنیم
چون بردگان سیاه در مزارع پنبه!