( ابرهای بارانزا و ماگنولیا )
در شهری که جنازهی فرشتگان
از سقفاش چکه میکند
و جوی ِ فاضلاب
به ساحلی،
حتی در بلندای کشتی نوح هم ختم نمیشود
چه باور کنی یا نه،
عزیزم
من تنها اتفاقی بودم
که تو
وارونه نگاهاش کردی
و از قضا درست خواندی!
در شهری که درختان ِ سیب، از ابرهایاش آویزان شده،
سقوط یک سیب به حلق آدم
با توجه به قانون نیوتن،
دیگر اتفاقی ه/ح وایی محسوب نمیشود...
در شهری که رودهها
استخوان ِ کودکان ِ بیافرایی را میبلعند
و من
به زلف ِ پاپویی ِ هاپوی نازم
پاپیون میزنم و شراب صد ساله مینوشم
و رؤیای کودکان رو به موت را مست میکنم،
دیگر "دیگری" محسوب نمیشود...
من نمی بینم!
باور کنی یا نه
عزیزم
من دیوانه نیستم
نه... حتی دیوانهی تو
دیشبی که نمیدانم کدام شب بود
قلب تو را به حَسَب یک ت/ط لاقی ساده از اتفاق...
که قرار نبود، اما... بدون آیینه...
باشد! میگویم! :
قلبات را کُشتم!
اینک مردهای / اینک مردهام
این شهر دیگر به زن احتیاجی ندارد...
( تهران – شهریور ۸٧)