جان
مادینه
یادداشتی
پیرامون نقد منصوره اشرافی بر شعر شاملو
نویسنده:
محسن عمادی
□
یادداشتی
تحت عنوان نقد خانم اشرافی بر شعر «سرود آنکس که از کوچه به خانه باز میگردد» از
احمد شاملو مرا بر آن داشت تا این یادداشت را قلمی کنم تا شاید پرسشهایی در برابر
قطعیت قضاوت و تلقی ایشان از این شعر قرار داده باشم.
١- پیشاپیش
مینویسم که به تلقی رایجی که در این سرزمین از واژهی نقد میشود سخت بیاعتنایم.
گمان من این است که آنکه شعری را دوست ندارد راهی به دروناش نخواهد داشت. تلاش
خانم اشرافی در یادداشتشان این بودهاست که عیار شعر را با طرح پرسشی در نسبت با
مردسالاری و توابع آن بسنجند و این شعر را در نظام مقبول قضاوت خویش، کمعیار و
مردسالار یافتهاند.
٢- تصور میکنم
که خانم اشرافی شعر را نخواندهاند. منظورم این نیست که از روی کاغذ نخواندهاند.
قصدم این است که خوانش نکردهاند. خیال میکنم اگر منتقدی قصد آن دارد که شعری را
به چالش کشد پیشاپیش باید به دیوارههای درون شعر دستی کشیدهباشد. بندهای آتی طرح
چند نکتهی خوانشیست که پرسشهای خود را از متن خانم اشرافی بر مبنای آنها
خواهم پرسید. این نکات حول پنج موجودیت شعر عنوان میشوند، حساب باقی موجودیتها
را باید به فرصتی برای نوشتن خوانش شعر واگذاشت. راوی، تو(مخاطب درون متن)، خانه، سرود یا ترانه، بیرون.
٣- راوی شعر کیست؟ اگر شاعر شعر احمد
شاملو است که مردی است با تعین تاریخی مشخص، راوی شعر به نص صریح شعر، یک زن است
که شاعر هم هست. راوی شعر، آبستن است،
قرار است مادر شود، انتظار نوزاد میکشد. آبستنی زن-راوی شعر، آبستنی خاطرهاش
از عشقی سرشار است. میپرسم چرا خاطره؟ عشقی که خاطره را آبستن میکند، پیشاپیش رخ
دادهاست و راوی-زن شعر با انتظاری مرگآور، چشم به راه وضع حمل است.
تو یا
مخاطب درون متنی، یک مرد است. قرار است پدر شود، پدری که در تولد هر فرزند، اشتیاق
نخستین فرزند با اوست. مرد شعر زیباست، عقیم نیست، شفاف است، مشتاق است.
خانه کجا
بنا شدهاست؟ آیا خانهایاست در محلهی مشخصی از شهر؟ متعین و مکانمند؟ این خانه
از ملات بتون و گچ و سیمان بنا نشدهاست. بام خانه، بوسه و سایهاست. پنجرهاش به کوچه باز نمیشود. در آن چشمه و
نسیم میروید. به نظر میرسد که چنین خانهای بیمکان است.
سرود یا ترانه، در نقش فرزندی ظاهر میشود که از نوازش دستهای مرد-مخاطب شعر
نطفه میبندد. فضای زایمان سرود یا ترانه با موقعیتی از میز و چراغ، کاغذهای
ِ سپید و مدادهای ِ تراشیده و از پیش آماده توصیف میشود.
فضای
درون با عناصری که روایت یک تلقی از آرامش، س.ک.س و زایش است، در برابر بیرونی
قرار میگیرد که باید زبالههای درون را به آن انداخت. موجودیتهای حاضر در بیرون،
اهرمنان کتابخوارند که باخون زن-راوی شعر پرورده شدند و جر نوشیدن خوناش کاری ندارند.
اهرمنان بیرون، شیرخورده و پروردهی زن-راوی شعرند.
صفاتی که
شعر برای موجودیت مرد-مخاطب شعر میشمارد چیست؟ اشتیاق پرصداقت، نخستین خواننده،
پدر چشم به راه، نوازشگر، جاذبهی لطیف عطش، حقیقتی فریبندهتر از دروغ، زیبا،
بارور. زن-راوی شعر در این متن، در موقعیت آبستنی و انتظار است. زهداناش، خاطره است.
۴- حالا
به نوشتهی خانم اشرافی بر میگردم و پرسشهای خود را بیان میکنم. نوشتهاند: «آیا مطلوبتر از این شرایط نیز چیز دیگری وجود دارد؟ به راستی که این میتواند ایدهآلترین
شرایطی باشد که هر مرد هنرمندی (و حتی غیر هنرمند) برای انجام کارها و فعالیتهای
خودخواهانهی آن باشد» راوی شعر مرد نیست. چگونه میتوان مصرانه راوی شعری را
که خود شعر، آن را زن میداند، تغییر جنسیت داد؟ کدام بند از بندهای تئوری متن
اجازه داده است که رأسا ً بدون ارجاع به متن شعر جنسیتهای شعر را به رای خود
تغییر دهیم؟
مینویسند:
«معشوق علاوه بر نوازشهای پیاپی شاعر باید در قبال کج خلقیها
و کج رویهای او نیز صبور باشد و تمام نکات منفی را در وی نادیده بگیرد» میپرسم
این بایدها را از کجا میآورند؟ این باید و نباید در شعر زندگی نمیکنند. شعر فقط
یکجا آنهم با لحن خواهش، از مرد-مخاطب شعر چیزی خواسته است: بگذار، از ما نشانهی
زندگی، هم زبالهای باد که به کوچه میافکنیم. و تازه این خواهش را هم با دلیل و
بیان چرایی این خواست همراه کرده است. شعر نکات منفی زن-راوی و مردمخاطب شعر را
عنوان نکرده است. چهطور چنین نکاتی را استنتاج میکنند؟ مینویسند «معشوق باید به شاعر ایمانی کامل و تمام داشته باشد و کوچکترین خدشه در این ایمان و اعتقاد
مانع و سدی خواهد شد در برابر خلق سرود تازه» باز هم بایدی که
ذهن نویسندهی مقاله به متن شعر تحمیل میکند. متن، یک رؤیا را رونویسی میکند.
این رؤیا در لحظهی رونویسی یک موقعیت تحققنیافته
است. اگر در شعر عبارتی از ایمان تام و تمام پیدا بشود، از کجا میتوان فاعلیت این
ایمانآوری را به راوی شعر نسبت داد. برپایهی چه مقیاسی در متن شعر این امکان را
که چنین زیستی و چنین موقعیتی انتخاب آزادانهی دو تن است را میشود قلم گرفت؟ میپرسم
چهکسی مدادها را تراشیده است؟ فاعل را پیدا کنید، شعر قضاوتی درباب فاعل این کنشها
نمیکند. مرد-مخاطب شعر فاعل اعتماد است یا زن-راوی شعر؟ راجع به مرد-مخاطب شعر
بیان میشود: «پناه دهنده – حامی - ستایشگر و از خودْگذشته
و بدون هویت و استحاله
شده در دیگری»،
بیان چنین قضاوتهایی باید بر پایهی مستنداتی مشخص و ارجاعات درون متنی
صورت بگیرد. من خیال میکنم خانهای که در متن شعر از آن سخن میرود، جان راویست
که مادینه است. بیرون، عرصهی خارج از هویت و تن مادینهی راویست. بوسه، سرود،
مرد و میز همه در جان عطشان مادینهی راوی، زندگی میکنند.
٥- گفتگو
از مباحثی که ویرجینیا ولف و جین استین در باب محدودیتهای زنان نویسنده بیان کردهاند،
بحثی دیگر است و من رابطهای میان آنها و این شعر شاملو نمیبینم. در عنوان شعر
هم احمد شاملو دقتی تام و تمام به کار بردهاست: «سرود آنکس که به خانه باز میگردد»
تا بر جنسیت راوی تأکید نکند. این شعر تا ابعادی به مراتب فراتر از آنچه در
یادداشت خانم اشرافی آمده است گسترده میشود. میتوان از آن پرسشهایی عمیقتر
کرد از نفس کنش شاعری، رابطهی هویت و شاعر و با درنگی بیشتر میتوان هویت انسان
خالق را در آن جستجو کرد. یکبار سرتا ته
شعر را بخوانید، راوی کلمهی «شعر» را هیچجا به کار نبرده است تا شعر به موجودیت
مشخصی که صاحب تاریخی در ژانرهای ادبیست محدود نشود. بهجایاش «سروده و ترانه»
را به کار برده است. مراجعهای به لغتنامهها میتواند روشن کند که دامنهی
کاربرد این دو واژه چقدر وسیعتر از واژهی «شعر» در تاریخ زبان فارسیست.
٦- اینکه
موقعیت زن هنرمند در فرهنگ مردسالارانه بد است را بیگفتگو در این مجال تاریخی میپذیرم.
به نویسندهی مقاله پیشنهاد میکنم تا یادداشت احمد شاملو را درباب تفکر سلطانی و
مردسالاری حاکم بر زبان فارسی که سالها پیش در «مجلهی آدینه» منتشر شدهاست،
بخوانند. شاید بتوانند به قضاوتی منصفانهتر دست پیدا کنند از شاعری که جان شاعرانه
را مادینه میدانست. گفتمان فمینیستی تحولی بسیار از روزگار ولف تا این لحظهی
تاریخی طی کرده است. گذشته از دورههایی که به طبقهبندیها
نسلی متکیاند، گرایشات پاگانیستی و گرایشات متأخرتر دریچههایی تازه به روی خوانش
متن با طرح پرسش جنسیت پیش روی ما نهادهاند.
٧- در آغاز این نوشتار گفتم که به تلقی رایجی که در این سرزمین از واژهی
نقد میشود سخت بیاعتنایم. نقد هنوز در این سرزمین سنجش عیار متن تلقی میشود. متکی
به بنمایههای ذهنیتی ارسطوییست. پیشاپیش دستگاه معینی را به عنوان دستگاه صدق
که قاعدتا ً یک سیستم داوری قطعی و دوگانیست، پیش روی شعر میگذارد. ترازو به
دست میگیرد و شعر را وزن میکند. با این روش، بیرون شعر میایستد. چیزی که کمبودش
را حس میکنم، قدری مسئول بودن در برابر نفس شعر است. شعر، مقاله نیست. رمان
نیست. امروزه، ما از قدرت زبان آگاهیم،
قدرتی که شکاف میان انسان و جهان را چنان بزرگ کرده است که شاید تنها شعر بتواند تجربهای
را به ما ارزانی
کند که در آن این شکاف محو میشود. جهان ما دیگر جهانی تعبیر شده است و به قول ریلکه: در این
جهان تعبیر شده، نمیتوانیم خود را خیلی امن در خانه احساس کنیم. این جهان شاید دیگر خانهی امن ما نیست و
ریلکه، تعبیر را
خالق این ناامنی میداند. کار ویژهی شاعر شاید، آوردن امنیت به این جهان است. امنیتی که زادهی
تعبیر جهان با این و آن مفهوم نیست، که فرزند تجربهی رازیست که در آن تعبیر معلق میماند و به قول
ریوکان در آن
روشنشدگی و وهم دو روی یک سکهمی شوند، عام و خاص یکی میگردند و دل همدلی را میجوید. امنیتی
که شاید با نگاهی منصفانهتر در «سرود آنکس که از کوچه به خانه باز میگردد» بتوان
دید. اهرمنان کتابخوار همان کسانیاند که به مدد تعبیر امنیت جان و جهان راوی را
به خطر افکندهاند. در این مجال به یاد استعارهی عنکبوت نیچه میافتم که مفاهیم
را عنکبوتهایی میدانست که عصارهی جانها و هستیهای زنده را میبلعند. اهرمنان
شعر، همین عنکبوتها نیستند؟ راوی شعر، زبالهها را به بیرون میافکند. جان مادینهی
شاعر در خطر است. مفاهیم – که به بیانی فرزندان عقل مذکرند- از عصارهی جان و خون
راوی مادینهی شعر تغذیه میکنند. زبالهها هستیهای اسقاط و بیجاناند. راوی مرگ
و یأس را در دل انتظاری مرگآور به کوچه پرت میکند و به درونی کوچ میکند که عاشق
است. در این شعر راوی، نفس تجربهی شاعرانه و عشق را یگانه میکند. خود در کوچهاش
را وا میگذارد. هستی مفهوممدارش را که خوناش را میمکید. حالا به مدد عشق و
شعر، به جهانی بیتعبیر، امن و آرام قدم مینهد. وقتی به تقابل بیرون و درون در
این شعر اندیشه میکنم، شعر، تا ابعادی نامتناهی وسعت میگیرد.
اول
اردیبهشت هزار و سیصد و هفتاد وهفت