مدیر مسئول: حافظ موسوی

   صفحه‌ی اول  |   تماس  |   RSS


 

■  درباره‌ی ما
■  شعر ایران
■  شعر جهان
■  جلسات ماهانه‌ی وازنا
■  پرونده‌ی شعر مهاجرت
■  شعر و ادبیات کهن
■  ترجمه‌ی شعر فارسی
■  اخبار و گزارش
■  کارگاه شعر کارنامه
■  کارگاه شعر سید علی صالحی
■  کارگاه شعر علی باباچاهی
■  کتاب‌های شعر و مجلات ادبی
■  نقد شعر
■  ویژه‌نامه
■  جمع‌خوانی شعر
■  گفت‌وگو
■  مقالات و مباحث نظری
■  یادداشت‌ها
■  ستون طنز
■  ترانه‌ی ایران و جهان
■  واژگان و مفاهيم ادبی
■  كتا‌‌‌ب‌خا‌نه‌ی الكترونيكی
■  معرفی وبلاگ‌های ادبی
■  آلبوم تصاوير
 
اینک فلسفه
 
خانه شاعران جهان
 
hopkinsclub
 
جن و پری
 
گالری مامک
 
مجله‌ی ادبی پیاده‌رو
 
مجله‌ی ادبی امضا
 
مجله‌ی ادبی دینگ‌دانگ
 
mindmotor
 
عروض
 
سرزمین مجازی ادبیات و اندیشه؛ دانوش
 
 


پیوندهای شعر به ترتیب حروف الفبا


3panj
آستانه
ابوالفضل پاشا
اثر
احمد پوری
احمد شاملو
آرش نصرت‌اللهی
ادبکده
ادبیات امروز ایران
ادبیات فارسی
ادبیات و فرهنگ
اسماعيل خويي
اسماعیل یوردشاهیان
امضا
امیر مهدی حقیقت
انجمن قلم ايران
باباچاهی
باغ در باغ
بلوط
بنیاد گلشیری
بهزاد خواجات
بیژن الهی
پاراگراف
پایاب
پرویز اسلام‌پور
پروین سلاجقه
پیاده‌رو
تادانه
تازه‌‌های ادبی
جازما
جایزه‌ی ادبی
جرجیس
جشنواره‌ی شعر صلح
جغد
جغد مینروا
جن و پری
حافظ موسوی
حامد رحمتی
حامیم
حفره
حمیدرضا آتش‌ بر آب
خانه شاعران
خانه شاعران جهان
خانه فرهنگ گیلان
خانه کتاب
خانه هنرمندان
خبرنگار
خزه
خوانش
داریوش آشوری
دانوش
دفتر شعر جوان
دوات
دومینو
دیباچه
دینگ دانگ
رضا براهنی
رسول رخشا
رندان
رونا
رویانز
سخن
سخنوران پارسی
سرخط
سعید سعیدپور
سمرقند
سوشلیفا
سهراب سپهری
سیاه‌کمدی
سیب گاززده
سید علی صالحی
سیروس رادمنش
شاعران فارسی گوی
شعر
شعر اسپانیایی
شعر ايلام
شعر نو
شمس لنگرودی
شهاب مقربین
شیون فومنی
صدای مستقل ادبیات ایران
صحنه‌ها
عادل بیان‌گرد جوان
عباس صفاری
عروض
عصر آدینه
عصرنو
علی باباچاهی
علی‌رضا پنجه‌ای
علی عبدالرضائی
علی قنبری
علی‌شاه مولوی
غزل امروز
فرشته مولوی
فروغ
فرهاد مرادی
فریدون مشیری
فیروزه
قفسه
کارگاه
کارون
كافه تيتر
کافه داستان
كانون ادبيات ايران
کانون نویسندگان
کانون وبلاگ‌های ادبی
كتاب شعر
کتاب هفته
کتایون ریزخراتی
کزاز
کلاغ
گاف
گروس عبدالملکیان
لوح
مارال
مانا آقایی
ماندگار
مانيفست
مایند موتور
ماه مگ
مجله‌ی ارمغان فرهنگی ماه
مجله‌ی شعر
محسن عمادی
محمد آزرم
محمد علي اسلامي ندوشن
محمد علی بهمنی
محمود فلکی
محمود کیانوش
مدیا کاشیگر
مریم آموسا
مطرود
مظاهر شهامت
مولانا نيوز
منصور بنی‌مجیدی
م.مؤید
موج ناب/شعر حجم
مهتاب کرانشه
مهدی عاطف‌راد
مهرنوش قربانعلی
میثم ریاحی
نصور - آرشیو مقالات فارسی
نوشتا
واژه
والس
وضعیت
ولادیمیر هولان
هرمز علی‌پور
هرات
هشتاد
هفت سنگ
هفتان
هوشنگ چالنگی
هومن قاپچی
هیجار
یدالله رؤیایی



شاعرانی که مایلند کتابهای آنها ( تالیف و یا ترجمه ) در سایت معرفی شود یک نسخه از کار را به آدرس کارنامه ارسال نمایند . آدرس کارنامه : خیابان وحید دستگردی - خیابان فرید افشار - کوچه ی نور - پلاک 24 - موسسه ی کارنامه - تلفن 22228243 / تلفکس: 2279646





فروغ رخشا

گزارش شانزدهمین نشست ماهانه‌ی وازنا (با سه شاعر خوزستان)

 

در ادامه‌ی سلسله نشست‌های ماهانه‌ی شعر وازنا، آخرین چهارشنبه‌ی آبان ماه میزبان سه شاعر خوزستانی بودیم: عزت قاسمی، بهزاد خواجات و علی قنبری.

کسانی که شعر فارسی را در دو دهه‌ی اخیر پی‌گیری کرده‌اند با نام و سوابق ادبی این سه شاعر بیش و کم آشنا هستند.

 عزت قاسمی روانپزشک است و تا کنون علاوه بر  چاپ شعر و مقالات انتقادی در مطبوعات دو مجموعه شعر چاپ کرده است. دکتر قاسمی از جمله کسانی است که در دو دهه‌ی گذشته برای معرفی شعر جنوب در مطبوعات کشور فعالیت‌هایی داشته است.

بهزاد خواجات یکی از شاعران مطرح جریان شعر دهه‌ی هفتاد است که تا کنون چند مجموعه شعر و مجموعه‌ی مقالات ادبی و انتقادی منتشر کرده و مجموعه شعر «جمهور ِ» او برنده‌ی جایزه‌ی کارنامه شده است. خواجات دانشجوی دوره‌ی دکتری ادبیات است.

علی قنبری نیز با انتشار دو مجموعه شعر و درج مقالات انتقادی در مطبوعات کشور به عنوان شاعر با گرایشات پست‌مدرنیستی در بین اهالی شعر و به ‌ویژه جوان‌ها چهره‌ای آشناست. علی قنبری دستی به ترجمه نیز دارد و تاکنون آثاری از شاعران پست‌مدرن انگلیسی زبان را به فارسی برگردانده است.

با آن که در خبررسانی و اطلاعیه‌های وازنا درج گردیده بود که این شاعران به عنوان سه شاعر خوزستانی مهمان وازنا هستند، با این حال گروهی از دوستان جنوبی چنین برداشت کرده‌اند که وازنا این شاعران را به عنوان نماینده‌گان شعر جنوب دعوت کرده است که در نتیجه به آن اعتراض داشتند. بار دیگر تأکید می‌کنیم که این دوستان فقط به عنوان سه شاعر خوزستانی در جلسه‌ی وازنا شرکت داشته‌اند و نه به عنوان نماینده‌گان شعر جنوب کشور که از هر سه‌ی آن‌ها صمیمانه سپاسگزاریم.

این جلسه بدون حضور حافظ موسوی که معمولا ً معرفی مهمانان را برعهده داشت برگزار شد. حافظ موسوی در زمان برگزاری این جلسه برای شرکت در جشنواره‌ی ادبی گلاویژ در کردستان عراق به سر می‌برد.

این جلسه که با استقبال بسیار خوبی روبرو شد با قرائت پیام حافظ موسوی توسط  سعدی گلبیانی و نیز یادنامه‌ای از منوچهرآتشی – به مناسبت سالگرد این شاعر بزرگوار - توسط ِ دکتر عزّت قاسمی شروع شد و سپس مهمان‌های حاضر در ابتدای جلسه به شعرخوانی پرداختند.

 

 

به یاد منوچهر آتشی

وقتی وارد ِ سالن شدم عکس منوچهررا دیدم وتجدید یادمان شد. هم غافل‌گیرشدم، هم متأثر و هم به نحوی خوشحال. متأثر از یادآوری خاطرات گذشته از دیدارهای زیبایی که با منوچهر داشتم، از گفت‌وگوهای رودررو و مکتوبی که اکنون نیز وقتی دل‌ام می‌گیرد برای او،  به آن‌ها رجوع می کنم. با منطقه‌ی دشتی و دشتستان و کناره‌های زیبای خلیج فارس آشنایی نزدیک دارم. صافی و صداقت و رنگ فیروزه‌ای شگرف دریا، در روح ِ منوچهر بی‌شک جریان یافته بود، که آن‌قدر سخاوت‌مندانه با جهان پیرامون‌اش بر خورد می‌کرد.

برای او از خاطرات و افسانه‌های بندر در مدّت زمانی که در منطقه‌ی «دیر» سپاهی بهداشت بودم می‌گفتم از عقاید و باورهای بندرنشینان.  مثلا ً در مورد «رییس علی دلواری» و اسطوره‌های دیگر منطقه که بعدها منوچهر از من در مورد غلام‌حسین معصومی، موسوم به غلو سؤال کرد.  یک یاغی به‌تمام ِ معنا در منطقه‌ی ریز، جماریز در دل ِ کوهستان‌های سر به‌فلک کشیده‌ی هم‌جوار دشتستان که بر عده‌ای ساواکی و خان منطقه شوریده بود و قبل از پیروزی انقلاب، ناصرخان‌ قشقایی به سفارش امام‌خمینی(ره) آن‌گاه که خود در پاریس بود به منطقه آمد و چندساعتی نیز در بهداری دیر مهمان من بود و برای امان دادن به غلو از طرف آقا.

وقتی از آدم‌های بزرگ یا انسان‌های زجر‌کشیده حرف می‌زدند برق هم‌دردی در چشمان اسطوره‌ای منوچهر موج می‌زد. یک‌بار دیگر در دهه‌ی ٦٠ به اهواز آمد به اتفاق ِ آقای شمسی‌پور غزل‌سرای نازنین برازجانی یا گناوه‌ای؟ ! و محسن شریف و عده‌ای دیگر.

 در آن‌جا من برای یک روز میزبان او بودم و روز بعد در خانه‌ی هرمز علی‌پور در خدمت‌اش بودم. هنوز سماع کودکانه‌ی او را بعد از  یک (اُورتور) با شکوه موسیقی سنتی به یاد دارم.  چهارمضرابی که او را به سماع واداشت: "هی، ... دکتر پیر مرد را هم به رقص واداشتی..."

از شعر نیما - یعنی  رودخانه‌ای که او عقیده داشت و ما هم! آن‌قدر آب دارد که هرکس را سیراب می‌کند - آن چهار تن آل ِ شعر بسیار برداشته‌اند، یعنی شاملو، اخوان، فروغ و سپهری. اما به اعتقاد من هیچ‌کدام به اندازه‌‌‌‌‌‌ی منوچهرآتشی از این رودخانه سیراب نشده و این سیراب شدن در روح ایلیاتی او بی شک و در سخاوت‌اش با شعر، و شاعران جوان اثری بسیار داشته است، که بدون هیچ‌گونه تنگ‌نظری زیر بال و پر جوانان را می‌گرفت.

کدام شاعری را سراغ دارید که به قدر منوچهر به شعر جوانان بپردازد و به آن‌ها وقت و بها بدهد.  به اعتقاد من او چون پیامبری توانست آینده‌ی شعر معاصر ایران را پیش‌بینی و پیش‌گویی کند و در این اواخر مخصوصا ً به مجرای در حق خود نیز بکشاند.

 چرا که به انرژی لایزال جوانی اعتقاد داشت و تا هنگام مرگ نیز به جوانی آراسته‌ی شعرش و همچنین روح بزرگوارش می‌پرداخت، او جوان زیست و جوان مُرد هر چند که بر خلاف جریان آب نیز گاهی شنا کرد.  و این نشان از پایمردی او داشت.

یادش بخیر  

 

 

 

 

بهزاد خواجات

 

از کتاب مثل اروند از دَر ِ مخفی

 

کمپلو (1)

 

کمپلو امپراتوری بزرگی است

که در ته یک استکان غرق می‌شود

کمپلو راحت است

و کنار آمده با سرقت و ایمان،

نظربازی و سه نقطه.

اگر فرّاش باد صبا به او گفت:

«همین فرشی که داری

خیلی هم خوب است ...»

اگر گفت

اما ته ِ نفت که دربیاید

شاید با دنبه‌های پایتخت

شب‌های ایران را بشود افروخت!

این را کمپلو

د رکوچه‌های تنگ‌اش از یاد می‌برد

آخر ماه بزرگی هست

که وقت بیشتری می‌خواهد،

دل بیشتری...

و کمپلو از اورانوس هم که ببینی

مشکوک تکان می‌خورد

شهرداری گفته: کار، کار اگوهاست،

اداره‌ی بهداشت می‌گوید: تقصیر موش‌ها

و فرمانداری چپ‌چپ نگاه می‌کند

ولی با ترجمه‌ای جنوبی

سکسکه‌ی خودش را دارد این خاک

اما ما یادمان می‌رود که بدانیم

همین ما که با چهار شغل

تنها در یک محله می‌مردیم

در ته یک استکان.

1) نام محله‌ای در اهواز.

 

 

ازکتاب جمهور

 

بهزاد خواجات

 

بهزاد خواجات من هستم

آن خانه را در کوچه‌ی سهیل هرگز ندیده‌ام

و سبیل زمینی به من نمی‌آید

تلفن را بردارم خرسی دیده‌ام

که شیشه‌ای عسل در دست دارد

و نمی‌داند چگونه بازش کند

شب، سلطنت من است

و شال‌گردنم بیفتد

چه مردانی، چه مردانی

به تجزیه‌ی گلویم غبطه می‌خورند

و حالا اعتراف می‌کنم

که من بودم کسی‌که نقطه جیم را گم کرد

و به آن دوربین فکسنی گفت:

تو عکست را بگیر!

قاتل و مقتول

خامه‌ی سیاه این کیک را باور کنند یا نه،

این حرف در سیطره‌ی جبریل است

هی مرد!

آیا بینی تو افتاده در میان تغزّل

یا این‌که غزل آمده

از تو کتاب قرض بگیرد؟

در هر حال

شاید این همه که نامه‌ها بروند

و آن همه که حجله‌ها بمیرند

رک و راست من باشد

که در جنگ‌ها، تمام جنگ‌ها

امیدهایش را آویزان کرد

بر یک دستشویی سفید ِ مجلل

و آخرین بار من بودم کسی که گفت"

«اصطبل ناموسی‌تان را

از دهان تو بیرون می‌کشم

ای دو خط مردِ آمده بر درِ منزل

تا نامه‌ام را بدهی؟»

و سرانجام می‌گذرم

مثل نوری که یک روز صبح

بر همان قندشکنی که می‌دانم افتاد

و به درک کسی ندیده باشد.

درست حدس زدید

خودم هستم.

 

 

آیینه را گشود

به: حافظ موسوی

 

آیینه را گشود

و با تمام حوادث اطرافش یک‌باره غیب شد.

هرچه نشستیم بازنگشت

هرچه ورد و دعا خوانده‌ایم، هیچ...

اما رُزا – که از نوادگان حضرت حوّاست –

قسم می‌خورم که یک روز در حین مالیدن سرخاب

آستینی دیده که از آیینه آویزان است

و پیران ویسه را که با کلاه ناپلئون

از حمام فریاد می‌کشید:

«پس چی شد این صابون لعنتی؟»

یا کتاب‌های خود بر آینه کوبید

و ترک‌ها را دیوانه‌وار مکید.

و حالا چطور می‌شود تشخیص داد

که این خون آماده‌ی اعلام، خون آینده است؟

یا تو؟

یا او که یک‌باره غیب شد؟

 

«آیینه را گشود...»

در مایه‌ی شور دیوانه می‌خواند

و در لباس خود گم می‌شد

با کلاهی عجیب و غریب.

 

علی قنبری

 

شعر اول

«پرسش» در «کُریت کمپ» در کیلومتر سی و پنج
با طراوت ِ منسوب به رویاهای مطرود
به جانبی
و آشناترین مجموعه‌های انسانی
در فضای یا و یا
با بی گمانی ِ لیلی
که بروز می‌یابد یا ضامن ِ سوئیچ کنترل‌های حیات و موت


«پرسش» در کلاس 5- ب
پهلوی اذهان ورزا با آرزوهای کم
با مَن اَش / بی‌تواش در سفارش معنا‌ی تخته سیاه

«پرسش» در سعی و دستی آماتور
که برای مأوا نمی‌رود به سمت «تَق تَق»

«پرسش» در سطور نسخه‌های دارو و اشعار «مانیک»
که متهم به رستگاری است

«پرسش» روی دسرهای زعفرانی کاله
که تعارف می‌شود بعد از وقت اداری ملک‌الموت در شب اول قبر زیبای ِ خفته

«پرسش» روی «چه» و چه
که سرویس می‌شود در انبوه ِ چریک و سهره‌های ساده

«پرسش» از «مردگان»
اقتباس جان هیوستن از «دوبلینی های» جویس

«پرسش» از مرد عنکبوتی تی شرت ِ سوشیانس
سوغاتی از گناوه – بندرگاه – جنب سرای عبد الزهرا – بی‌بی جان صبوری


«پرسش» از مغز پخش و پلا زیرچرخهای سمند مشکی توی جاده ابریشم
درباره ی جمع جبری تشویش و عصیانی از هر لحاظ

«پرسش» از لئوناردو
که محو می‌کند دو عنصر عمده‌ی تعیین هویت مونالیزا را
روی چوب سپیدار


«پرسش» از قید
بر مبنای گلویی که غوص می‌کند در بنفش

«پرسش» از « با این همه هُوف»
پشت تمنای ساده‌ای به‌جای انزال

«پرسش» از قدم‌های این طریق
که می‌رود به خیابان به دنبال رابطه، ترشی انبه و چیزی غیر قابل چاپ

«پرسش» از قطعه‌ی هفتم گل‌زار پنج
که اهل عدم می‌روند مثل اهل قدم کنار کودکی با مثانه‌ی پر از جیش توی قطار بازی سرزمین عجایب ِ بازار تیراژه‌ی تهران

«پرسش» از خانم منشی
از طمأنینه‌ی چکمه هایم پیش ِ نگاه

«پرسش» از فرشته‌های دهاتی
برای میل ِ به ماتحت شیطان با قطار شهری


«پرسش» از «نعش» در عمق ِ کم
و مته‌های حفاری
در عمق سیاه ِ «مزوزوئیک »
که چه طعمی دارد زمین مگه نه!


«پرسش» از نه و از معده‌ها
که توجه می‌کنند به نکته‌های ظریف ِ حیف و جعل ِ اشاره‌هایی که شد

«پرسش» از ساعت سعد
با مارک « وستندواچ » و چرای عمه‌های عزب

و سرانجام
«پرسش» از کِی
کی
کو
و کجا ی «پرسش»ام.

 

 

شعر دوم

در کافه ی « بیروت»
نه چشم اندازی!
نه چشم ِ میگون
نزاع
تقابل ساده‌ی من وسالاد فصل است
و گام ِ اطفال
که می‌ریزد در تجارت اورانیوم.

ضمنا ً سعید سلیمی
پیچید به سوی قبرستان
با عزم بهشت
با گل‌ها و کلماتی برخاسته از دهان‌های ریاضی.

پاهای بی‌گمان در تعابیر ِ غیره
شرف مکان مکین می‌کنند در«سیتی سنتر»
و رفقا می‌روند از «گیت» پنج
بر رد شمسی که از مشرق نیامده بود.

در تیمارستان «شفا»
آمپول‌ها و لمبرها مکررند
و قول ابوالحسین بنانی
که «من بر شط نیل تشنه ام.»

بلیط‌های اتوبوس پاره می‌شوند
عادت‌های ما می‌روند به میدان مرکزی
به دنبال مردی که راه را پرسیده بود.

قدم‌ها می‌روند بر روی پل
و آب از دهان فرعونیان خارج می‌شود
با تنفس مصنوعی ناجیان غریق ِ شرکت خدمات و تأمین نیروی انسانی کارون


معشوقه ها یادآوری می‌شوند
یک هایکو
و یک فرصت شغلی از دست‌رفته
بدون لحاظ ِ گلویی و ابرویی

صمیمیت تازه‌ای هم قد برادرم می‌شود ،
از خدا مثال می‌آورد
و لعنت می‌فرستد به من
و هدفون‌های «اکس» و « متال» می‌پرسند:
آیا «زیرکان جهان در فهم این رموز نکرات بیش بینند که معارف؟»


ارنستو چه گوارا فقط یک بار زندگی می‌کند
مثل کاظم خواهرزاده‌ی زینت‌.


ترانه از اسب سکه‌ای پیاده می‌شود ،
جیش می‌کند توی چمن
و به این فکر نمی‌کند که هر دو تای‌مان از چه دوریم.

اشتهایم کور می‌شود
با اسمی عزیز روحی قدیم و معنایی محیط
ژامبون‌ام می‌ماند بر روی میز
کنار « دکان سیگار فروشی » فرناندو پسوآ.

می‌نویسم «عزیزم!»
بعد نقشه می‌کشم
و امضا می‌کنم.

از راه ران هایش می‌روم
«فی قول القائل انا انت و انت انا»
و کسی نیست به من بگوید که مرده‌ام.

چشمانم ابراز می‌شود
«نه بذو و نه بشا و نه بقا و نه بما»*
و مردم‌ام کمین می‌کنند برای بخت.

ریتم تند ِ دیکتاتور
قلب‌ها را خلاصه می‌کند
وظرفیت آسانسور با فرشته‌ها تکمیل می‌شود

صورتی به زیر افکنده می‌شود
باکره‌گان پخش می‌شوند با حدس و لنز
و زائران معنای‌شان را می‌برند بر پشت بام

گمان ِ مرد عقیم
از اسب می‌پرد پایین
وبه جغرافیای عروسک نمی‌رسد
ویرانی‌ام منزه است و تبلیغ می‌شود

چیزی از درونم به بازار بزرگ می‌رود
برانگیخته می‌شود
و بر می‌گردد با «لپ تاپ ِ سامسونگ» و معنا

خواب‌های ِ بر بالشی از ساتن قرمز تعبیر می‌شود
با شلیک پلیس‌های منظور من
و روژ لب‌های جعلی بر جریده‌ها ثبت نمی‌شود

نشئه‌گان در سر نبش می‌رسند به فرشته‌گان
توهم لبریز می‌شود از رگ‌های تو
و گروهبان دومی به ماموریت می‌رود.

 

 

عزّت قاسمی

 

هجرانی ها (10)

 

این طور که بویش می‌آید

در تابوت‌ها چیزی نمی‌گذرد

جز آنکه روی دست خاک مانده‌باشد.

 

مثلِ بغض من در گلوم

و مثل همیشه کسی نپرسید که چه؟

 

انگار من رنجورتر از پدر در خواب می‌روم.

بغضم می‌ماند و کسی نمی‌پرسد

این باغ از ابتدا گورستان بود؟

کُنارها نبودند،

انارها،

یا انجیرها؟

فقط مرگ‌های کوتاه بودند، فراوان

که عادت شده بود.

مثلِ خواب‌های منظمِ بعداز ظهر

زیرِ ردای کسی رو به سوی خرما!

کمر بسته کوچه

خیابان

شام آلوده بر خاک

خانه

خانه

من هیچ شبی نبوده‌ام راحت در خانه

هر شب می‌تُرُکَم به سوی گورستان

و کسی نمی‌پرسد هیچگاه!

آن تابوت‌ها ازآنِ که بودند!

تا من رنجورتر از پدر شاید به خواب نروم

که چشم‌هایش همیشه جیغ می‌زد

 

از تیری مفرط

که در کنارِ گوشِ رودها گذشت

 

سرِّ امانت میانِ همین اشیاست

سرِّ توهم

سرِّاو هم و من

و اسفنج‌های خشک کمر باز کرده

 

کمر بسته‌ی کوچه

خیابان

خانه

خانه

شاعرم من !

اما پنج دهه از سهم خودم گیج رفته‌ام !

 

 

هجرانی ها (11)

 

خواب را همهمه‌ی برگ ریخت

 

چشم سوخته‌ی صنوبر رها شد از بازوی ببر

 

بخوان ترانه را

شهاب یکم

تا دور نباشد حرف‌های تازه

 

می‌افتد ماجرا از رخ کهن

تا تیری مفرط شود

بر گلوی وطن

و سوگوار از تهی بوزد بر آینه‌اش

گلبرگ‌های آبی شفاف

 

بر این خواب‌های آشفته

دستی بکشید!

تا با ابرها کسی باشد

سفید هم یورتمه برود.

به رویای انسان

بشکند خواب‌های فرسوده را

صداهای کودکی.

 

صدایی که

از درونِ ما، به بعد

 

همینِ خواب را هم

همهمه‌ی برگ ریخت.

 

 

 دو شعر از دهه ی ٥٠

 

١

 

مولای گفتم اگر شدی

رها می‌شدم ـ دوست

تکرار نام‌ات

شرمگین‌ام می کند

کفن‌ام را بر می دارم و

آن‌سوی پل می‌نشینم.

 

٢

 

سرود درختان

در پسین برکه‌ها

دمی خوش می‌نشیند و

دمی جان می‌ستاند

دمی به قصد دیدار و

دمی به بدرقه‌ی یار

 

فرود بر کدام درخت

خواب آرام دارد

 

شب و

دانش پرندگان.

 

جلسه‌ی پرسش و پاسخ

 

سؤال(داریوش مهبودی): آقای خواجات من مدت‌ها بود که مترصد یک فرصت بودم که بتوانم در جلسه‌ای شما را ببینم. ما ایرانی‌ها خصلتی داریم که اگر حضور دیگری را نتوانیم برتابیم انکار می کنیم. شما در تقسیم‌بندی‌هایتان خودتان را شاعر دهه‌ی 70 اعلام می‌کنید و بسیاری از شاعران دیگر را که حتی در شعرتان از آن‌ها متأثر بوده‌اید نادیده می‌گیرید. برای من ِ نوعی نه تنها افتخار نیست بلکه مایه‌ی شرمساری هم هست. اما به هرحال من که حضور فعالی در این  سال‌ها داشته‌ام از شما یک پرسش اساسی دارم؛ چطور شما می‌توانید بخشی از فعالیت شعری یک فرد دیگر را که از او به نوعی متأثر هستید و نیز آن تأثیر را انکار کنید و حتی حضور آن شاعر را به این دلیل که آزارتان می‌دهد نادیده بگیرید؟ شما مثلا ً در دفتر شعر دوم به بعد از همان سبکی استفاده می‌کنید که من در شعرهایم استفاده می‌کنم. مثلا ً لحن‌گردانی، ایجاد لحن‌‌های متعدد در یک شعر و... در این کارها شعر شما متأثر از شعر من بود. این‌ها کارهایی بود که من انجام دادم. لحن‌گردانی در واقع روشی‌ست در این جامعه‌ی تک‌صدایی که من استفاده کرده‌ام تا ایجاد لحن‌ها و صداهای مختلف کنم. از نظر تئوری شعر چند‌لحنی مطرح می‌شود اما در عمل ما شعر چند‌لحنی را نمی‌بینیم. البته من قبول دارم که کتابی چاپ نکرده‌ام اما شعرهایی را در مجلات کارنامه، کلک و عصر پنج‌شنبه و... شعرهایی را چاپ کردم که این ویژگی‌ها را داشتند؛ با لحن‌های متعدد و دیگری ایجاد وضعیت بینامتنی که یکی از رکن‌های شعر شماست که بین شعر خودتان با شعر و ادبیات کلاسیک رابطه‌ی بینامتنیت ایجاد می‌کنید و من نگاه می‌کنم که در این دو زمینه حداقل، شعر شما در دو کتاب دوم و سوم تحت تأثیر شعرهای من بوده است و بعد به شعرهای دوستان دیگرتان سرایت می‌کند. من همیشه رنج می‌برم و گفته‌ام کسانی که از سبک من تقلید می‌کنند کار من را فروکاسته می‌کنند چرا که آن جوهره‌ی اصلی پنهان می‌ماند. حالا من ادعایی دارم اگر این ادعا را هیئت منصفه بپذیرد این سؤال من است. احتمالا ً کسان دیگری مثل من هم هستند که نمی‌توانند به این دایره‌ی بسته‌ی دهه‌ی 70 راه پیدا کنند. چیزدیگری که می‌خواستم بگویم این است که من خودم را همیشه منتقد دهه‌ی 70 می‌دانستم تا این‌که احساس هم‌بستگی با این دهه بکنم. این بحثی بود که مطرح کردم و من همیشه می‌خواستم آن را بیان کنم. می‌توانستم آن را بنویسم اما چون نوشتن آن برایم خوشایند نبود  نوشتن آن هم فایده‌ای نداشت اما به هر حال چنین جلسه‌ای لازم بود برای مطرح کردن این مسئله اگر پاسخی دارید ممنون می‌شوم که بگویید؟

 

جواب ( آقای خواجات): ممنونم که این مطلب را بیان کردید. از آن‌جا که جلسه یک جلسه‌ی دوستانه است...

مهبودی: چندان هم دوستانه نیست بلکه کاملا ً جدی است.

خواجات: جدی و دوستانه؟ شما به سه نکته اشاره کردید ومن این سه نکته را یادداشت کردم. اولین نکته‌ای که اشاره می‌کنید مربوط به تأثیرگذاری من در دهه‌ی 70 است. این حقی است که هر منتقد دارد که افرادی را که مؤثر بوده‌اند بر یک جریان نام ببرد و همین‌طور حق دارد عده‌ای را هم نام نبرد و بحث از اعمال سلیقه و تجربه و نگاه ویژه‌ی آن شخص بر آن جریان می‌شود و این‌که شما وجود داشته‌اید یا نه؛ باعث شرمنده‌گی است که من این حرف را می‌زنم و امیدوارم که به شما برنخورد ولی من حقیقتاً تا پیش از آن‌که عصر پنج‌شنبه چاپ شود هرگز نامی از شما نشنیده بودم و نه شما را دیده بودم و این را این‌جا به صراحت اعلام می‌کنم که من نه تنها از شعر شما بلکه از شعر همه تأثیر می‌پذیرم و هیچ‌گونه شرمساری و مماشتی هم ندارم که این را بگویم. حتی حالا هم اگر شعری خوانده شود و سطری را دوست داشته باشم، آن را در ذهنم نگاه می‌دارم، پالایش می‌دهم و به نام خودم در شعر دیگری می‌آورم و در این رابطه هیچ نگرانی‌ای ندارم. اما در مورد لحن که شما می‌فرمایید  اولا ً لحن در شعر من هدف نیست، بلکه وسیله‌ای است مانند یک پنجره... لحن و بازی زبانی و تکنیک هیچ‌گاه برای من هدف نبوده است. اصولا ً نگاه من به شعر نگاهی‌ست که قدری تفاوت دارد با نگاه ِ دوستانی که معتقدند شعر، خودْ‌ارجاع است، در نتیجه لحن یکی از ده ویِژگی‌ست که در شعر من وجود دارد من اصلا ً هم به آن اصرار ندارم. الان شعرهای اخیرم چیزی به نام لحن‌گردانی، تنوع لحن وجود ندارد و برای من قبله‌ی آمال نیست. چیزهایی که شما می‌گویید می‌تواند یک پیش‌فرض یا یک فرمول باشد برای کسی که تازه می‌خواهد شروع به شعر سرودن کند نه برای من... الان از تجربه‌ی خودم در شعر سنتی استفاده می‌کنم و از تمام شعرهای دیگران تا آن‌چه می‌خواهم بگویم. حتی من فکر می‌کنم که شعرهایی که در آن‌ها تغییر لحن یا لحن‌گردانی داشته‌ام کارهای قوی‌ای نبوده‌اند و اصلا ً هم اصراری ندارم که بخواهم بجنگم که بگویم لحن گردانی مال من بوده است ویا غیره...

مهبودی: بالاخره اگر شما می‌پذیرید که تحت تأثیربوده‌اید چرا حضورشان را از ابتدا انکار کردید؟ پس قطعا ً آن‌ها حضور داشته اند که شما تأثیر پذیرفته‌اید...

خواجات: به شرطی که از آن فرد تأثیر پذیرفته باشم. من از برخی تأثیر پذیرفته‌ام و از برخی خیر...

مهبودی: اگر کسی حضور دارد و حضورش می‌تواند تأثیربگذارد پس حق دارد که بخواهد جواب این سؤال را بداند درست است که لحن‌گردانی هدف اصلی شما نیست ولی یکی از چیزهایی است که من مبدع آن بوده‌ام.

خواجات: باید به شما بگویم که لحن‌گردانی به اندازه‌ی سن شما در تاریخ ادبیات سابقه دارد و من می‌توانم با نمونه به شما ثابت کنم.

مهبودی: به صورت جدی وجود نداشته است. من خودم سابقه‌ی لحن‌گردانی را می‌دانم اما جایی که نزج می‌گیرد و از لوازم اصلی شعر می‌گردد فکر می‌کنم در شعر من اتفاق می‌افتد.

خواجات: من به نظر شما احترام می‌گزارم اما قبولش ندارم.

مهبودی: بسیار خوب ولی برای کسی که لحن‌گردانی را به این شکل نگاه می‌کند لحن‌گردانی بازنمایی یک نوع تفکر خاص است. در این تفکر عدم قطعیت وجود دارد و برای من ِ مهبودی یک نوع تفکر خاص است.

خواجات: تشکر می‌کنم...

 

سؤال(یکی از حضار): سؤال من از آقای خواجات است که کارشناس ادبیات هستند ما می‌دانیم که در شعر کلاسیک ما متن‌های زیادی وجود دارد برای تبیین یک شعر. معانی و بیان و مسائلی که برای تبیین شعر کلاسیک هستند اما ما در طی این 70 و80 سال اخیر شعری به نام شعر معاصر داریم که برای تبیین این اشعار هیچ تدبیری اندیشیده نشده و معدودی از افراد جامعه می‌توانند با آن ارتباط برقرار کنند. می‌خواهم بدانم که چرا معانی و بیان جدیدی نوشته نمی‌شود تا جامعه بتواند با شعر معاصر ارتباط برقرار کند.

جواب(خواجات): شعر کلاسیک ما شعری است که از قرن 3و4 تا قرن 13و14 دارای مشترکات زیادی است در نتیجه تهیه‌ی یک معانی و بیان برای چیزی که 10 قرن سابقه دارد کار مشکلی نمی‌تواند باشد و همچنین کارشناسان زیادی می‌توانستند در این زمینه کار کنند. تهیه یک همچین معانی و بیانی کار زیاد سختی نیست تا این‌که بخواهیم برای 100 سال اخیر معانی و بیان بیابیم.

البته این یک مسئله است و دیگر این‌که ما در شعر کهن می‌دانیم قصیده، غزل و یا هرکدام از ژانرهای شعری چه هستند. خود شاعران هم اصراری نداشتند که پا از این چارچوب بیرون گذارند اما بعد از مشروطه شرایط خاصی پیش می‌آید در روزگار ما هنوز برای نوشتن معانی و بیان کمبود متن وجود دارد، نه تنها قدمت زیادی ندارد بلکه اشتراکاتی هم هنوز پیدا نشده چون من دغدغه‌ام ادبیات است می‌دانم که مردم در طول یک سال حتی دو کتاب شعر هم نمی‌خوانند. جامعه‌ی ما هنوز به صرافت این مسئله نیفتاده است. دلیل دیگر تسریع تحول در شعر نوست در شعر کهن اگر ما چهار سبک اصلی را به غیر از سبک‌های فرعی در نظر بگیریم، تقریبا ً چیزی حدود سه قرن – به صورت میانگین- برای ورود و خروج، هر سبک، فرصت داشته است تا خودش را نشان دهد. اما در شعر امروز شما ببینید چند نوع جریان وجود داشته و دارد و این تسریع در تحول مانع از این شد که ادیبان و کارشناسان بنشینند و معانی و بیان شعر امروز را بنویسند و از آن‌ جایی که شعر نو با مباحث روانشناسی و فلسفی رابطه‌ای تنگانگ پیدا کرده، مسئله بغرنج‌تر می‌شود. مثلا ً اگر شما قرار باشد شعر زبانی را توضیح بدهید ناچارید در معانی وبیان ویژگی‌های شعر زبانی را مطرح کنید. خوب حالا چند نوع شعر زبانی داریم؟ و تازه همین فهم شعر زبانی در کتاب معانی و بیان بدون فهم جریان‌های اخیر ادبی غیرممکن است و به همین خاطر است که می‌بینید کسی جرأت چنین کاری را ندارد و اگر این کار را انجام بدهد هم، یک کار ابتر است. اسم‌گذاری جدید هم لازم است، این اسم گذاری‌ها باید بر چه مبنایی باشد و سپس کسی وجود ندارد که شعر امروز را بشناسد و توانایی نوشتن معانی و بیان را هم داشته باشد. دور بودن جامعه از شعر شاید یک مسئله مثبت باشد و من فکر می‌کنم که یک امر طبیعی است چون حرکت‌ها بسیار سریع است. در دهه‌ی 40 و 50 مگر ما چند جریان داشتیم شعر حماسی اخوان، شعر شکست شاملو، شعر عرفانی سهراب و شعر فلسفی فروغ. جریانات به پنج – شش جریان منتهی می‌شد ولی وقتی که وارد دهه‌ی 60 که نه حتی، وقتی وارد دهه‌ی 70 به بعد می‌شویم، واقعا ً شعر فردی می‌شود و شعر کسی را نمی‌شود در کنار شعر دیگری قرار داد و دیگر این‌که جامعه یک مقدار به دلیل حضور سینما و موسیقی از شعر فاصله گرفته است چرا که ارتباط برقرار کردن با این دو به‌مراتب سهل‌تر است. برای فهمیدن یک شعر مدرن نیاز به این است که شما از قبل مقدار زیادی مطالعه داشته باشد و کسی حاضر نیست برای فهمیدن یک شعر یک سال مطالعه کند به ویژه برای کسی که کار تخصصی‌اش شعر نباشد، تعداد کسانی هم که کار تخصصی شعر انجام می‌دهند اندک است.

سؤال (یکی از شرکت کننده‌گان): آقای خواجات و آقای قنبری اساتید بنده هستند از این‌که یکهو وسط حرف شما پریدم عذر می‌خواهم... من با نقطه‌نظر آقای خواجات خیلی موافق هستم و فکر می‌کنم اگر به آن اهمیت داده شود بسیار مثمر ثمر است. بحثی که آقای خواجات مطرح می‌کنند بحث رسانه است یعنی نوع رساندن صدای شعر ِ ما و روش این کار به کسی که می‌خواهد شعر را بشنود. ما در زمان حمله‌ی مغول‌ها به یک صورت شعر را به گوش مردم می‌رساندیم و به یک صورت هم موسیقی را. در هر دوره‌ای بسته به شرایط آن دوره رسانه‌ی مناسبی را برای این کار انتخاب کرده‌ایم. از طرفی به قول آقای بارت هیچ متنی اتفاق نمی‌افتد مگر این‌که خوانده شود و درواقع خواننده است که معانی را تبیین می‌کند نه کسی دیگر. اما این خوانش انجام نمی‌شود و فرصتی برای خوانش ایجاد نمی‌شود، مگر این‌که من ِ نوعی به دنبال چاپ کتاب‌های جدید، سایت‌هایی که مرتبا ً فیلتر می‌شود و یا نشریاتی که مدام درحال بسته شدن است باشم تا بتوانم بخوانم و تبیین معانی کنم. ولی این خوانش انجام نمی‌شود و این‌ها در کنار این مسئله که تجربه‌ی ما یک تجربه صدساله بیش نیست دست به دست هم می‌دهند که زمینه‌ی خوانش کم‌تر شده و تبعات بعدی را به دنبال داشته باشد. ولی یک مسئله همیشه و در طی این 12-10 سال هم مطرح بوده است در این دوره‌ی رشد سینما و موسیقی و دگرگونی‌های آن‌ها در دنیا و از جمله ایران، زمینه‌های خوانش ادبیات دارد روز به روز کمتر می‌شود، در حالی‌که میل به نوشتن تناسبی با خوانش ندارد و این نکته‌ی بسیار جالبی است یعنی همواره درحال نوشتن هستیم و جامعه‌ی شعرا، نویسندگان و منتقدین رشد روزافزون دارند، ایده‌ها جدید می‌شوند،  تصاویر ذهنی تغییر می‌کنند - حال برخی به دلیل برخورد با ادبیات خارج از کشور برخی به دلایل دیگر... - ولی زمینه‌های خوانش کمتر است یعنی ما با فضایی رو به رو هستیم که نهاد رسانه در دست قدرت است، بحث آموزش تعطیل است و بحث رسانش متن به دست مخاطب تعطیل است، مثل زمانی‌که روسیه تعداد زیادی ماشین تولید کرده بود ولی ماشین‌ها در انبارها مانده بود چرا که مرزهای روسیه بسته بود و تولیداتش مخاطبی نداشت.

سؤال (می‌خوش ولی‌زاده): من می‌خواستم از آقای قنبری دو سؤال می‌پرسم و دوست دارم اگر مایلند به پرسش‌های من پاسخ بدهند: یکی انتخاب سوژه است، برخی از سوژه‌هایی که شما بهانه قرار داده‌اید برای روی آوردن به شعر، این‌ها خیلی بیرونی‌اند یعنی به گونه‌ای نیستند که مخاطب بتواند باور کند، برای شاعر آن‌قدر درونی نیستند، یک‌سری سوژه‌های دم‌دستی که حتی جنبه‌ی طنز هم گرفته و دوم روایت شعر شما؛ مثلا ً وقتی حرکت معنایی را از جزء به کل بررسی می‌کنیم به صورت کلی معنای خاصی پیدا نمی‌کند. آیا وقتی روایت تمام شد این اعتقاد را دارید که مخاطب باید به معنا برسد یا نه؟

پاسخ (قنبری): در واقع برای من محصول کار اهمیت دارد یعنی این اجرای کار است که اهمیت دارد. بنابراین مثلا ً شما می‌بینید که من به عراق وامریکا در شعرم اشاره می‌کنم. این‌ها همه سوژه‌های بیرونی‌اند، در واقع این‌ها هدف نیستند و اشاره‌ی اصلی من به جنگ نیست بلکه این‌ها به صورت ضمنی می‌آیند و همان‌طور که خودتان گفتید اهمیتی ندراند. این مربوط به لایه‌های بیرونی شعر می‌شود یعنی در ظاهر امر از همه چیز حرف می‌زند و یک چیز را به شکل ضمنی سوژه قرار می‌دهد. مثلا ً من در یک کار خود موضوع فوتبال را انتخاب می‌کنم که کاملا ً به‌صورت ضمنی‌ست اما سوژه‌ی اصلی نیست مثلا ً یک بند ممکن است در جایی در شعر به صورت ترجیع‌بند به کار رود که یک مؤلفه‌ی کلاسیک است ولی من آن را آن‌قدر تکرار می‌کنم که از بار دلالی آن کاسته می‌‌شود. اما در مورد روایت اصلا ً در شعر من روایت خطی وجود ندارد که از یک نقطه شروع شود و در یک نقطه به پایان برسد در واقع من دال روایت را می‌گیرم ولی از چیز دیگری حرف می‌زنم. مثل سجاوندی‌هایی که تکرار می‌شوند ولی معنای خاصی ندارند مثل هِلِلیوس هِلیوس...

سؤال (علی ثباتی): آقای قنبری تمهیدات شعر شما را می توان به طور خلاصه این گونه برشمرد: کنایه‌آمیزی یا Irony، ادامه دادن و تکرار گزاره‌ها در حدی که مدلول‌ها تحلیل بروند و دال‌ها دیگر هیچ قدرت دلالی و معنایی خاصی نداشته باشند. همچنین رویکرد طنزآمیز و تغییردادن بافت‌های زبان، استفاده از نثر و شیوه‌ی نگارش کهن، نثر و گفتمان ژورنالیست‌ها و تلفیقی از دیگر زبان‌ها. آیا فکر نمی کنید که با این گونه متن‌سازی کماکان شعر شما در محدوده‌ی فراگفتمان‌ها می ماند و می‌توان باروش تحلیل گفتمان جنبه‌های ایدئولوژیک آن را مشخص کرد و آیا فکر نمی‌کنید که تمامی شعرهای وام دار به «خطاب به پروانه ها»ی براهنی کماکان در چنبره‌ی ایدئولوژی و فراروایت باشند و برهم زدن زبان خود به گفتمان ایدئولوژیک تبدیل شده باشد؟ نکته دیگر این است که به نظر من شعر شما و کلا ً شعرهای از این دست از روی نظریه‌ی ادبی نوشته شده‌اند و تجربه زیستی و انعکاس زیست بومی ecological متأثر از همین گفتمان ایدئولوژیک و برهم زدن زبان مخدوش شده باشد؟ حتی در یکی از شعرهای شما که امروز خوانده شد به عینه دیدیم که زبان از محور مجاز و کنار هم چیدن دالها به هنگام تغزل و بازگوئی (بازنمایی)، تجربه غنایی شما از همین محور مجاز ریسمان کردن پشت سر هم و مغازله دالها فاصله گرفته به بیان استعاری و فشرده کردن دال ها در جهت بازنمایی همان تجربه تغزلی نزدیک می شود.

پاسخ ( قنبری): این ارتباطی که شما به آن اشاره کردید ( در مورد شعر براهنی و...) اولا ً  یک فاصله ماهوی بین شعرهای من وبراهنی وجود دارد که درگیر وضعیت روایی‌ست و مبتنی بر سازه‌های مختلف متنی که خودتان نیز به آن اشاره داشتید و برای من عجیب است که چه‌طور شعری که درگیر زبان و زبانیّت است و در آن زبان به‌صورت ابژه‌ای برای خود وجود دارد شما از یک وضعیت ایدئولوژیک حرف می‌زنید؟ و در واقع به اعتقاد ِ من چیزی به نام صورت‌بندی و کلاسه‌بندی مطلق ِ زبان ادبی وجود ندارد و آن چیزی که وجود دارد الگوهای ویژه‌ای‌ست. در شعر من شما با سازه‌های مختلف متنی روبه‌رو هستید که اگرچه ظاهرا ً اشاره‌ای به مسائل اجتماعی می‌شود اما این‌ها به صورتِ موجبیت هستند که ظاهرا ً اشاره‌ای به مسائل اجتماعی دارند ولی در خود ِ شعر یک وضعیت مجازی‌ست که در حوزه‌ی دال‌ها سیر می‌کند. دیگر این‌که شما می‌فرمائید شعر براساس نظریه‌های ادبی و تئوری نوشته می‌شود خوب این جمله‌ای‌ست که ما این سال‌ها مرتب از جانب کسانی که به این‌گونه شعرها حمله می‌کنند می‌شنویم وقتی شما وارد حوزه‌ی زبان و شعر می‌شوید متأثر از هر متنی هستید مثل یک متن فلسفی، جغرافی و... اساسا ً درگیری با هرگونه متن و نوشتاری یا حتی یک موسیقی می‌تواند بر شما تأثیر بگذارد و برآیند ذهنیت شما برسازنده‌ی یک اثر ادبی می‌باشد. همان‌طور که چایکوفسکی وقتی با شوپن‌هاور آشنا می‌شود نگاه دیگرگونه دارد و آثار متفاوت با قبل می‌سازد. برای نمونه شما قیاس کنید دریاچه‌ی قو را با سنفونی ٥. در مورد بخشی انتهایی سؤال‌تان باید بگویم شما در هر متنی با یک وضعیت جانشینی و هم‌نشینی رو‌به‌رو هستید. اشاره به یک جزء متن مبتی بر استعاره است یا حتی تغزلی که مورد نظر شماست - چه باشد، چه نباشد – دلیلی بر نبودن در چنبره‌ی دال‌ها نیست. ضمن‌ این‌ که باید توجه داشته باشید که شعر پست‌مدرن قرابت بسیاری با رمانتیسیسم دارد.

 

 

 

 

 



نظر خوانندگان: 4 نظر
 
 
 نقل مطالب اين سايت (به جز لينک مستقيم) تنها با اجازه‌ی نويسنده مجاز است