كوچه غلط كرده ام
از پی این همه سر دوانی :
این قناری غمگین
كه می خواند با كله ی اسب
این مردی كه پشت و رو پوشیده خود را
این پیچ ها
كه در پشت خود چه كشتی ها كه تبخیر نكردند .
از پی این همه سردوانی
چه دیدم كه قارون ندیده باشد
وقتی در هزاره ی سوم
بنفشه ها را نگاه كرد و گفت :
چه قدیمی تازه می شود جهان
چه ارواحی كه در دروازه ی آسمان
نگران اجسادشان هستند.
و هم چنان كه می رسیدم
اسم جدیدش را محرمانه به من گفت : سارا !
بدعتی در سنت اندوه
و كوهی كه ایستاده كه تنها دیده شود
و جویكی بدواند
به شب های شرقی ما .
این جا همه چیز غلط است
و كفش دوزك معصوم
كه قرار بود در اولین نقشش
بتركاند بالیوود را ....
می بینی كه ... !
یا مثلا گراكوس شكارچی
كه می خواهد شهروند ی متوسط باشد
برود شوشتر برای تفریح ....
می بینی كه ... !
این سردوانی گرسنه ام می كند
گرسنه ام اما غلط است حتا نان !
برگردم و نگاه كنم
پدرم رفته اداره ( شركت نفت )
سال ١٣۵٠
و دهانی كه یك راست به قلب می رسد
به ترانه ای سیر است
و پوست ها می درخشند .
كوچه غلط كرده ام
و سخت است چیزی بگویی
كه سوسك ها نفهمند
حالا بماند این تارهای سیاه
كه بر زمین می كشد پایم
و تمامی ندارد ، ببین !
در دروازه ی آسمان
سیگاری آتش زدیم
در حالی كه در همان حال
در كافه ی "ریك" ٭ آن پیانو بودیم
كه غم زده می نواخت
و نمی نواخت .
٭ كافه ی ریك ( در فیلم كازابلانكا )
جشنواره شعر فارسی وازنا - سال 1386